زلیخا
مارتیک، یک آهنگی داره به اسم زلیخا
میگه،
زلیخا آی زلیخا،
با اینهمه خاطر خواه!
بگو تو راستی راستی،
منو واس چی می خواستی!
!
دقت فرمودید؟
زلیخا آی زلیخا، با اینهمه خاطرخواه
بگو تو راستی راستی، منو واسه چی می خواستی!!!
یعنی ها، آدم متحیر می مونه از اینهمه عمق و محتوی!
هیچی مارتیک جون.
از اون لحاظ!
نه ماهیاتو نون دادم
نه جوجه هاتو دون دادم
نه مثل اون خاطرخواهها
عشقو بهت نشون دادم
نه شهسوار قصه ها
نه بی قرار بوسه ها
نه حتی یک سنگ صبور
برای پای غصه ها
همون که گفتم!
هیچ حسنی نداشته ای انگار!
یادش بخیر. یک نقشه کش با این اسم داشتیم.
خیییییییییلی وحشتناک زشت بود! طفلک، خیلی زشت!
منتهی، خداوند کریم، سهمشو از زندگانی داده بود از جایی دیگه.
شوهر کرده بود! گویا مشکلی هم نداشتند.
خدا به منم چشم دل عطا کنه انشاالله!
گرافهام قر و قوز می شه!
چرا؟!
از بس حواسم تو کون مارتیک است لابد.
برم بخوابم. ده دقیقه از نیمه شب گذشت.
شب به شادی.
شما هم مثل من تنها می خوابید؟
مرگ بر من و شما!
به قول شاعر، آن چنان بد زندگانی، مرده به!