امروز اغلبش به خواب و کسالت بود. کرخی در واقع.

عصر، دوش گرفتم و بعدش پاشدیم رفتیم بیرون. اینبار به سمت فروشگاهی که تو بیمارستان نزدیک بود. هدف، خریدن پفک!

یک پفک خریدیم به یک پوند. سی و اندی هزار تومن. دم فروشگاه، طبق روال همه فروشگاهها، ژل ضد عفونی کننده بود. اینجا، ماسک نو هم بود که اگه کسی نداره، برداره!

جالب بود. همین ماسک هر ده تا دونه اش بالای دو پوند قیمتشه ولی، گذاشته بودند دیگه.

کلا هم نه کسی ماسک برمی داشت نه ژل! حتی خیلی ها دیگه ماسک طبی نمی زنند و کله هاشونو تو یقه و روسری فرو می کنند! یک چیز بد فرمی منتهی، همینه دیگه!

عینهو رامکال، کلی پفک را با دستمال مرطوب پاک کردیم و خلاصه، رفتیم یک پارکی همون حوالی. دم عصر، یک عالمه آدم تو پارک بود.

از خونه، داشتیم گفتگو می کردیم که هوا گرم است یا سرد. من می گفتم سردمه، آبجی می گفت گرمت می شه با نیم آستین و صندل بیا.

سندل؟ صندل؟ نمی دونم درستشو. فکر کنم صندل است.

خلاصه که مخلوط رفتیم و البته یک جاهایی خدایی سوز مسخره ای می خورد به آدم ولی یک جاهایی هم خوب بود. تو راه، زدم به آخوند بازی! آخه هرچی زن و دختر میومد از روبرو، تقریبا لخت بود! آبجی می گه فقط تو سردت است! بهش گفتم ببین این سفیدها نه خون تو سطح پوستشون جریان داره نه عصب! نشونه اولی اینکه رنگشون عین میّت است و دومی اینکه سرما را نمی فهمند. اثباتش اینه که سیاهها باید کاپشن تنشون باشه اصولا!

از همون لحظه ملت را مانیتور کردم و تقریبا، فرضیه درست بود!!!

هرچی سیاه و عرب و عراقی بود، حتی مردهاشون، یک کاپشن هم تنشون بود! و هرچی سفید بود کلا بالا تا پایین یک شورت داشت! 

بهش می گم دنیای سیاست ترامپ را از دست داد، حوزه شیعه هم منو!

شما هم تصدیق کنید! من اگه آخوند شده بودم، چه بسا الانه کان دید بودم برای اون بالا بالاها! 

ولی چه کنم...

نفرین نکند سود به استاد بد آموز!

خدا رحمت کنه، کلاس سوم راهنمایی بودیم فکر می کنم، مرحوم آقای بیننده معلم ادبیاتمون بود، بهم توصیه کرد برم حوزه! قیافه اش هنوز یادمه! همون سالها مرد. مریض بود. من گوش ندادم و دنیاااااااااااااا و آخرت را به باد دادم رفت!

بفرمایید دوای آخر شب! دو بند انگشت

شراب قرمز،

برا قلب!