فرهنگ احترام به پلیس
دیشب یک فیلمی می دیدم از این پلیسی ها. تو یک باشگاه گلف یک عده ای کشته می شدند و پلیس داشت بررسی می کرد و الخ. از این فیلمهای احمقانه که کارآگاه ها با نگاه کردن به یک عکس یا گوشه یک نامه یا چمیدونم یک حرکت یا یک کلمه، کل معما را حل می کنند بی اینکه لازم باشه مظنون ها را به زندان ببرند و از پا آویزون کنند که اعتراف کنند! از اون فیلمهای تخمی تخیلی و جالبه که لابد برای عدم اشاعه خشونت، با اینکه داستان فیلمهایی از این دست کاملا در زمان حال نوشته شده و مثلا موبایل دارند یا کامپیوتر دارند و الخ، اما هیچکس تفنگ نداره! نه مدّاح اهل بیت تفنگ داره نه قاتل نه پلیس! کل قتلها با ابزار فیزیکی مثل چاقو و نمی دونم چوب گلف و سنگ و چیزهای اینجوری صورت می گیره و با وجودی که مقتول را تو جنگل با زدن یک چوب تو سرش می کشند، تو همون جنگل، هیچ کاری به پلیسی که با کت و شلوار داره دنبال قاتل می گرده ندارند. با اینکه خییییییییلی عصبانی می شن، اما کسی نمی پره دو تا مشت بزنه زیر گوش افسر. می دونید؟ آموزشهای زیر پوستی ای هست فکر می کنم که تلقین می کنه حتی اگه تونسته ای سه نفر را زنجیری بکشی و داری می بینی که فلان افسر پلیس کم مونده مچت را بگیره، باید مودب بایستی و جواب سوالاتش را بدی و حق اینکه بزنی اینم به درک واصل کنی نداری.
جالبه بهرحال.
یادم باشه راجع به هرکول پروارو هم بگم که تو جلسات نهایی همه محکوم اند.
اره. خلاصه یادم رفت چی می خواستم بگم. آها. تو باشگاه گلف از یکی می پرسید که فلانی آدم متقلبی بود؟ طرف گفت ما یک اصطلاحی داریم که می گیم اگه می خوای کسی را بشناسی، باهاش گلف بازی کن. حالا ما که نمی فهمیم اینو منتهی، لابد هم تراز اونه که می گه اگه می خوای زن آینده ات را بشناسی اول باهاش مسافرت برو، پیش از عقد! مثلا ببرش کاشون! قم! بعد تو تهرون...
(چطوری؟ اسمتون نبردم هاااااا! ولی یادتم. :) )
آره. حالا ماجرا اینه که این طفلک منصور مصری هم انگار هیچکسی را نداره، هر از گاهی به من پیام می ده. الان پیام داده بود و داشتیم حرف می زدیم بهش می گم مشغول خوندن دینامیک هستم. همون درسی که این با 12 به زور پاس کرد و حتی بعد از امتحانش هم نمی تونست جواب سوالات منو بده. بعد، بهم می گه که حوصله دار باش، کم کم متوجه می شی چی به چیه تو این درس! یک مدلی که انگار خودش فهمیده، بعد الان داره به یک نوآموز توصیه و تجربه منتقل می کنه که خلاصه بله، باید زحمت بکشی، یا صبور باش، باید دود چراغ بخوری تا به پای من برسی و از این دست خلاصه!
کون نشور :)) آخه تو که نمره ات اونه، اولیه ترین مباحث را هم بلد نبودی، این فیگور چیه می گیری ابله! آدمی را زبان فضیحه کند، جوز بی مغز را سبکساری!
بگذریم.
بذار خوش باشه اینم.
حالا پوآرو را بگم براتون و داستانهای دیوید ساچت فرانسوی.
اگه یک قسمت از سریالهای پوآرو را دیده باشید می دونید که از اول یک ماجرایی شروع می شه و ته کار این آقاهه همه را، به شرطی که یکبار از جلوی دوربین رد شده باشند و خلاصه یک جای قصه به گوشه قبای اینها مالیده باشه، جمع می کنه تو یک اتاق دور هم و بعد شروع می کنه به روایت کردن داستان.
جالبی ماجرا اینه که تو این جلسه، هیچ کس خاطرش از خودش جمع نیست! یعنی همه و همه مظنون اند و همه هراس دارند. اونی که کشته که طبعا هراس داره، بقیه هم از اینکه به دلیل نیّت های غیرمثبتی که داشته اند یا حرفی احیانا زده اند یا کاری کرده اند که ممکنه دلیل کافی برای قضاوت اشتباه باشه، در هراس اند. اینه که تو اون جلسه آخر داستان که از قضا به نظر من قشنگ ترین بخش ماجراست، این کارآگاه تک به تک آدمها را در معرض متهم می ذاره و با ادله ثابت می کنه که انگیزه برای قتل داشته و بعد که یارو خودشو خیس می کنه، خودش تبرئه اش می کنه و می ره سراغ نفر بعدی و بعدی و بعدی تا بالاخره به مهره اصلی می رسه ولی، مسخرگی یک واقعیت هر بار تکرار می شه که تو مجموعه دوست و آشناهای مقتول، چه نیّت های پلیدی از تک به تک آدمهای اطرافش کشف می شه! ربطی هم نداره بچه اش بوده یا ننه اش بوده یا همسر و همسایه! کلا به قول شاعر، چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من، می بینی واقعا یک پرده هایی اگه بیفته و اگر واقعیت یکم عریان باشه، خییییییییییلی فاجعه است همه چیز! این تازه سوای از پیشرفتهای اخیر ماهاست که می بینی فرزند برومند یک حرکاتی می کنه که قشنگ پدر و مادر را به قتلگاه می بره، و نمی فهمه هم.
(دلخور نشو دوست عزیزم. فقط حکایت پسر تو نیست. دختر یکی دیگه از دوستان هم چنان حرصش داده بود هفته قبل که کهیر زده بود از زمین بلند نمی شد و من فکر می کردم آدمیزاد، چه لذّتهای عمیقی را تجربه کرده است که اینها صورتحساب اون لذت است! و در عین حال فکر می کردم که اصلا ارزش داره آدم زاد و ولد کنه که اینطور گرفتار بشه؟ و خلاصه با کل ماجرا درگیر بوده و هستم. این قضیه خاص ایران هم نیست. نیکولای، از دوستان اینجامون، و فلان استاد ایرانی هم، هر کدوم یک دختر و یک پسر دارند که از قضا پسرها خیلی سر به راه و خودکار کارشونو می کنند ولی دخترها، خون به دل خانواه کرده اند! دخترهای بیست و مثلا دو سه ساله. یعنی اول خواستم بگم خوبه مثل خارجی جماعت بشه بزای و بندازی از خونه بیرون بعد از یکم، دیدم نه بابا این خارجی ها هم تو فیلمهاشون است که بچه خودش رشد می کنه! تو واقعیت خانواده ها خیلی درگیرند. زندگی شون سیاه است از دست بچه هایی که، تا حد دق دادن والدین پیش می رن، بعد که طرف را دق مرگ کردند استوری و چس ناله هاشون شروع می شه تو فضای مجازی و سالی سه مرتبه سال مرگ برای طرف می گیرند و ادعا می کنند که تازه فهمیده اند که مثلا پدر یا مادر چه درّ گرانبهایی بوده است و توصیه می کنند که از دستش ندن و زر و زر و زر و زر و الخ.
جارو ام موند . پاشم.
پرانتز بسته