از لذت بخش ترین های زندگی، بیدار بودن است زمانی که همه خوابیده اند،

کار داشتن است، زمانی که همه از کارهای کرده و نکرده خود به خواب فرو رفته اند،

مهستی را یکی پس از دیگری شنیدن است و بر وسوسه تایپ کردن متن ترانه های آن فائق آمدن!

 

این بیت را لمس کرده اید شماها:

اینکه اسمتو از دهان کسی که دوستت داره بشنوی!

اینکه حس کنی اسمت، از جایی از دهان طرف بیرون میاد که جاش امن است!

به قول آن ابله، از حلقوم  :))

اما نه. از یک جای امن. خیلی امن...

" ای که معنی اسم تو، آسمون پاکه

... 

با ترانة نفسات، من ترانه می گم

اسمتو، مثل یک غزل، عاشقانه می گم... "

 

به وقت ما، یکربع به دوازده است. برای شما حوالی سه و ربع دم صبح...

داشتم ماست مایه می زدم، یادم افتاد به سعید. همکلاسی ام که چند ماه قبل مرد...

سعید!

چه سعیدی؟ چه سعدی؟ تا من یادم میاد نحس بود بچه ... در ترس و در هراس زیست تا مرد!

به زودی ما هم خواهیم مرد! قبل از مردن، کیف کنید از نفس کشیدنتون! از هرچیزی، ولو از حس آشنای عبور از کوچه بچگیهاتون. از یک آدامس، از یک عطر غذا، بوی مفت جاری در یک میوه فروشی، از لول خوردن میان آدمهایی که زبان مشترک باهاشون داری! از فحش دادن! از، نمی دونم! از آب خوردن! شده پخش شدن آب را تو قفسه سینه حس کنی، خنککککککک می شی! بعد نمی فهمی چرا! آب باید با یک لوله می رفت تا برسه به معده، چرا خنکای آب را تو سینه ات حس می کنی؟ باز شدن یک انتشار لذّت بخش، تو پهنای سینه! بلافاصله پس از فرو دادن این مفت ترین موجودیِ ارزشمند!