شش ساعتی رفتیم پارک!

قشنگ بود، مسیر و پارک و خوشبختی ای که ملت توش غوطه می خورند، دیدنش هم قشنگه حتی.

طفلک این بچه ها خب نسبتا تازه اومده اند و از سوالاتی که می پرسند از خواهرم پیداست که تو ذهنشون داره می گذره مثلا چند سال دیگه ممکنه چقدر درآمد داشته باشند یا به اولین حقوق عادی شهروند اروپایی که شاید داشتن یک دبیت کارت یا یک گواهینامه رانندگی باشه، دست پیدا کنند.

خیلی دلم سوخت. حمید دانشجوی شریف بوده است! اومده تو آمازون داره جعبه بالا پایین می ذاره! دقیقا داره حمالی می کنه!

یا امیر، داشت می گفت چطور بورسیه های استرالیا و آمریکا را بخاطر اینکه ایرانی بوده تو دقیقه نود کنسل کرده اند براش! هزینه گنده گوزی هایی که آقایون می کنند را، یک بخشی اش را، زندگی این آدمها داره می ده! منتهی خب، با گنده گوزها چه باید کرد؟!

هفته قبل دغدغه همه این بود که بلیط  با قیمت خوب پیدا کنند، این هفته دغدغه هاشون این بود که اگه رفتیم و نتونستیم برگردیم چه؟ اینهمه سختی کشیدیم، تلاش کردیم، اگه به هر دلیل، نشد، پرواز نبود، یا قرار شد بیایم اینجا بریم قرنطینه توی هتل، عملا تمام آنچه رشته کرده ایم پنبه شده است. و این جدال را وقتی می تونی لمس کنی که بخش عمده ای از حرفهاشون خرید سوغاتی برای فک و فامیل هست که با ذوق انجام می دن. شاید بیشتر ذوق اینکه تونسته اند با هزینه لازم برای یک نفر، مثلا برای سه نفر سوغات تهیه کنند! نه که ارزون باشه. اصلا. پنجاه شصت پوند هر قلم، یعنی بالای یک و نیم میلیون تومن! یک تکه لباس، یک عطر، ...

بزرگی حضرات به اینه که با مشقت زندگی می کنند ها. یعنی اگه مثل من به پر رویی نمی زدند که سوغات برای کسی نخرند، واقعا خودشون به این ریزه خرجها خیلی محتاج ترند منتهی، محبّت است، و ریشه ها، و درک امید ها...