اینها که نوشتم، دو تا پست قبل، موج منفی ای داشت به طبع که دلم نمی خواد بگیرتتون.
همیشه نباید منفی ها را ردیف کرد. چس ناله کردن از همه ساخته است. امروز صبح، هنوز تو رختخواب بودم، هوا روشن بود و من تنبلی ام می شد بلند بشم. طبق معمول گوشی ام را برداشتم، بحمدالله که دیگه نه تلگرام دارم نه واتس آپ و خلوت شده سرم منتهی، رفتم اینستا را نگاه کردم. پیمان، دکتر پیمان، یک پست گذاشته بود، یک تشویق نامه گرفته بود که خب لایک کردم (منم بلد شده ام!! ) منتهی، بقیه اش را شروع کردم خوندن. اولا بین سیصد و اندی لایک، خانوم دکتر ... را هم دیدم که ایشونم لایک کرده بود و چه خشنود شدم از خاطر و خاطره ایشون هم. بعدش متن پیمان را خوندم. رفته بود فارس، قبلا بهم گفته بود کدوم شهر. کنار این رفتن، نوشته بود که سرش چه شلوغ است و نوشته بود که بین اینهمه شلوغی تو یکماه گذشته 14 تا وبینار آموزشی شرکت کرده است!! یک مقاله هم داوری کرده بود! بعد، من خجالت کشیدم از خودم...
بلند شدم، از تو تختخواب دو نفره ام، با لحافی از پر، و سه تا بالش، با ملحفه هایی تمیز، دل کندم.
رب دو شامبرم را از رو صندلی برداشتم، انداختم رو تخت
یادم اومد کمتر از دو ماه قبل، اونقدر اتاقم کوچک بود که برای اینکه جایی برای نشستن داشته باشم تو اتاق، باید هرآنچه روی صندلی بود را جمع می کردم می ذاشتم رو تخت، و وقتی می خواستم بشینم رو تخت، باید تمام آنچه رو تخت بود را برمی داشتم می ذاشتم سر صندلی!
و اینکه چرا با اینهمه امکاناتی که الان دارم، اینقدر به بیهودگی زمان را می گذرونم، ...
پاشدم...
آدم تو زندگی اش نیاز داره ولو یک نفر عین پیمان جلو چشمش باشه!
سختکوش و مثبت و جوان و افتاده و آدم!
از ده سال وقت گذاشتن تو نوشتن وب، ضربه ها خوردم،
و یاقوت ها یافتم،
و انصاف اگر بدم، پیدا کردن آدمهای نابی مثل پیمان، مثل خانوم دکتر و بعضی های دیگه از دوستان، ارزشش را داشت!