مامانم مریض شده است،

بعد همه اینقدر مشغول زندگی و کارشون هستند، که به هیچکس نگفته. دو سه هفته گذشته، الان، نمی دونم چرا نزدیکتر از آبجی پیدا نکرده است، زنگ زده شرح حال می ده و من، وا میرم پشت لپ تابم...

هرچند بیماری جدی ای نبوده گویا اما، اینکه پس من چرا اینجا ام، وقتی باید اونجا باشم. بعد اینکه حالا گیرم که اونجا بودی، چه می کردی بین قومی که قسم نامه هاشونو یک خط هم نخونده اند؟ مدتها از این دکتر به اون دکتر و نهایت، اغلب، هیچ! فقط مثل مذاکرات جلیلی، مذاکره برای تعیین تاریخ دور بعدی مذاکره است... دور بعدی ویزیت، سعی و خطای دارویی که یحتمل با داروخانه گاو بندی شده است...

با آبجی چت می کنم. میگه اینجا دیگه درست بشو نیست. مملکت را می گه. غم عالم به دلم می شینه از این حرف. تو گوشم، صدای قمیشی می پیچه، بی سرزمین تر از باد... فکر می کنم اینها که ریدن به سرزمین، چه چیز با ارزش تری از اون پیدا کرده اند؟ چیو به چی فروختند؟ بجز اینکه الان عکس آقا را کنار عکس فتحعلی شاه قاجار می ذارند و تشابهات ژست و عملکرد را با اون بحث می کنند؟ چرا؟ به چه بهایی بی آبرویی را خریدند؟ مرگ، مگه در کمین اونها نیست؟ زندگی در خفا، در غربت، ولو در قصری از طلا، کجای آدم را ارضا می کنه که نشستن سر یک گذر و یک استکان چای جوشیده بر بدن زدن؟! یادم می افته به وجه تسمه غذای حسرت الملوک! ظاهرا جگر بوده است که تو بازار دم ظهر درست می کرده اند، شاید از غذاهای ارزون گوشتی اون زمان، شاه وقت، نمی دونم کدوم، در حالی که سوار بر کالسکه شاهی رد می شده و بوی این غذا را می شنیده، از خوردنش محروم بوده است، چرا که غذای فقیر فقرا گویا محسوب می شده است! حسرت الملوک! ریدم به اون تاج و اون شوکت و تبخترت مرد! بذار زمین خودتو، برو بشین  دو پرس بخور لذّت ببر با مردمت احمق!

نمی دونم. یا ما نفهمیدیم، یا اونها، یا هیچکدوممون، با هم...