فیلم فاخر
کازابلانکا را دیدم،
باز...
یک مثلث عشقی!
مردانگی به کمال،
زنانگی به غایت!
سربلندی!
افتخار!
کازابلانکا را باید دید،
بسیار!
برای بازنده هایی مثل من، اون بخش ماجرا که حس کنی شخصّیت وا مانده از وصال، اونی هست که قهرمان ماجراست، یک دل خوش کنک کاذبی است!
فیلم اینو القا می کنه منتهی،
غلط کرده فیلم!
در واقعیّت، اونی برده که سوار طیّاره شد و رفت،
هر دو، با هم!
می گفت شغال، یک مرغی از پیرزنی دزدید و در رفت. پیرزن فریاد می زد که آی مردم مرغ دومنی ام را شغال برد!
شغال ناراحت شد از این حرف. روباه که دید ناراحت است ازش علت را جویا شد، گفت نگاه کن این مرغ نیم کیلو هم نمی شه بعد این پیرزن می گه دو من!
روباه گفت بده ببینم.
همینکه مرغ را به دندون گرفت که مثلا وزن کنه، پا به فرار گذاشت در حالی که می گفت، به پیرزن بگو مرغ را پای من ده من حساب کنه!
والله! کونمون سوخته، نمی دونیم آب را بریزیم کجاش! فیلم می بینیم، هم زاد پنداری می کنیم، کم گه به زندگیمون زدیم، احساس غرور هم می کنیم!
نکککککککبت!
(حال کردید ها. خودمو هم دعوا فرمودم :)) )