رفتیم مهمونی

راستش، به نظرم کار عبثی است این مهمونی رفتنه هم.

یک دیگ آش رشته درست کرده بود، پر ازکشک. خدایی خوشمزه بود ولی عطشی نداشتم چندان

بعدش رفتم به بچه چروندن تو چمن های جلو خونه

و حرف مفت زدن با امیر، راجع به جابجا کردن خونه اش که دلش نمی خواد از رو تخماش بلند بشه!

بعدش بازم تو خونه. پفک خوردیم و تخمه بو نداده

بعدش کیک شکلاتی داشتند و چایی

بعدش دیگه هیچکس گشنه اش نبود اما یک عااااااااالمه الویه درست کرده بود که حالم بهم می خورد از دیدنش! تخم مرغ داشت، شاید سس زیاد، شاید سیر بودم. افتضاح. فقط نوشابه خوردم من. بقیه هم کمابیش همین. سیر بودیم همه.

بعد فوتبال ایتالیا و سوئیس را گمونم می داد و همزمان این بچهه با نصف زبونش گایید همه را. صدای تلویزیون تا عرش بود و ده دقیقه آخر بازی بچه بهانه کرد و قطع کردند شادمهر عقیلی پخش شد! فاجعه!

بارون گرفت رو کفشهامون! کفش نوی من به گا رفت عملا! خیلی دیگه از باکرگی در اومد. انگار بگی داماد شب دوم از پشت هم استفاده کرده باشه، به گای عظمی رفت کفش. خیس بود! ندیدیم کی بارون زد، تند هم زده بود، خیس شد.

دیگه، برای یکشنبه یک جایی دارند قرار می ذارند که دلم نمی خواد برم. یا دلمرده ام، یا غربتی نیستم! خب که چی هی از این پارک به اون پارک از این خیابون به اون خیابون از این موزه به اون موزه؟! چیزی گم کرده اید؟!!

کار دارم. خیلی کار...