برف و کوه
می گفت خواهرم عروس یزدی ها بود، شوهرش در را روش قفل می کرد که ییهو خطا نکنه.
زمان می گذره، با مادرشوهر، شازده پسر را می بینند که جنس نشونده کنار دستش تو ماشین!
خیلی گویا دیگه پیدا بوده، جای انکار نداشته. مادر شوهره میگه، اینها برف روی کوه است، می گذره. تو می مونی که کوهی عزیزم!
بعد ده سال، گویا کوه طلاق گرفته!
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر ۱۴۰۰ ساعت 19:11 توسط آرش
|