دیشب یک شو تلویزیونی را نگاه می کردم

یک مسابقه بود. اطلاعات عمومی در واقع. از بازیکن فوتبال در سال فلان می پرسید تا شیمی و جغرافی

چهار نفر، یک تیم را تشکیل داده بود و یک نفر، تیم مقابل اینها را.

کاری به روند مسابقه که در نوع خودش هیجانی و جالب بود ندارم منتهی، چقدر اطلاعات آدمها بالا بود! به چه سرعتی جواب می دادند! چقدر مبسوط بلد بودند! یادم افتاد به شعر یادت نره که من و تو می داد و ترانه هایی را که نشخوار هر روزه همه ماست، کسی نتونست تا انتها بلد باشه و برنده بشه! ولی اینها از فلان دیالوگ فلان فیلم بلد بودند تا نویسنده فلان رمان تا ...

فقط ادّعاییم. ادعای پوچ!

جالبی ماجرا جای دیگری هم بود. جایزه!

جایزه که تا حدود 90هزار پوند هم پیش رفت، به انتخاب شرکت کننده ها، به موسسه های خیریه داده می شد!

حضرات تهش جایزه را باختند و اون یک نفر که همپای این تیم به سوالات جواب می داد برنده شد بعدش می دونید چی شد،

شرکت کننده های اون تیم هر کدوم هزار پوند بعنوان یادگار بهشون تعلق می گرفت که هر کدوم به یک موسسه تقدیم کردند و در کمال زیبایی، بعد از اهدای وجه، عذرخواهی کردند که نتونستند برنده بشن که اون نود هزار پوند را به موسسه برسونند!

وعه که مام مستوجب هلاکیم از بس نه فقط خیرمون به کسی نمی رسه دیگه که از دزدی و گرون فروشی و احتکار و دزدکی رای دادن برای اینکه اونی که اخراج می شه ما نباشیم و ...، روی همدیگه را سفید کرده ایم!

می گفت تهران داره سالانه 25 سانت نشست زمین توش اتفاق می افته و یکبار که این نشست سر راه یک خط برق، گاز، آب یا فاضلاب باشه بجز فرو رفتن ساختمانها و کج و کوله شدنشون و نابود شدنشون، شاید خروج از تهران هم حتی نشدنی بشه دیگه! جاده ها و پل هایی که خراب می شه و 13 میلیون را محاصره می کنه و بعدش یک مملکت که تمام ارتزاقش به تهران وابسته است فرو می پاشه چرا؟

چون حواسمون فقط به موشکهای دشمن خارجی است و ریدیم به طبیعت و باکیمون هم نیست. در واقع هست منتهی باغ و ویلا و باغ وحش خصوصی درست می کنیم انگار نه انگار که ابله! تو بین این مردمی و نمی تونی تو حصار تنهایی خودت به زیست نکبت بارت ادامه بدی...