عطر
دارم فکر می کنم که، چه بده که ما عمرمون رفت و هنوز عطر مطلوبمونو پیدا نکرده ایم!
یک عطر که پیش آهنگ ورودت باشه و یادآور حضور!
مهندس کیانی، داماد سرهنگ فلانکی شده بود. اون زمان که سربازی بودم. از بد روزگار نظارت بر شهرکی که آن سرهنگ و این داماد توش تاخت و تاز می کردند افتاده بود دست من و خب، دولا دولا میومدند دفتر من.
داماد، مهندس عمران بود. ساخت و ساز می کرد و باید از دفتر ما تایید می گرفت. تنها آدمی که نه، ولی یکی از دو تا مهندسی بود که پیمانکار بودند و وقتی دفتر ما میومدند بوی عطر میدادند! یکی اش مرحوم جانقربان بود که فقط فک می زد و ذاتا تر تمیز و عطر و ادکلنی بود و یکی، این بزرگوار.
بعدها فهمیدم که این دومی خودش بوی عطر نمی ده. یک شیشه عطر گذاشته تو داشبرد ماشینش و وقتی می رسه پشت در دفتر ما می زنه به خودش و میاد تو. لابد برای باقی جاها هم می زد. اینقدر شعورش رسیده بود که پیمانکار تو آفتاب و کار فیزیکی و همنشینی با کارگر و قشر زحمتش دیگه ممکنه بو بده تنش و تو فضای بسته که می ره اگه بوی خوش بده، کارش هم زودتر و بهتر راه می افته! باور کنید تو ناخودآگاه من به همون عطر، احترام ایجاد شده بود! آدم حسابی بود. تا اینکه یکروز که با ما حرف می زد بچه اش زنگ زد و بعد که قطع کرد پشت سر بچه لب و لیویرشو آویزون کرد و از اون تاریخ فهمیدم فلزّ این بشر بی ارزش است و فقط روکشش طلاست. وگرنه کسی که در نبود زن و بچه اش ذوق مرگشون نباشه، از یادشون انرژی نگیره، بیل در رسکنی زده و تخم در شوره زار انداخته است...
توضیحات:
رسکنی، محل کندن رس. خاک رس را بیل هم بزنی بعد از یک مدت انگار نه انگار، می چسبه به هم باز. عین ماست که برداری و باز بریزی رو خودش. معلوم نمی شه اونی که برجا بوده کدومه اونی که برداشتی کدام!
بیل، استعاره از فلان!
کلا عملیات جنسی به بیل زدن تشبیه می شه در ادبیات بنده و وجه شبه ان همانا عرق کردن، تکرار مداوم یک سبک حرکت، آماده شدن برای بذر کاشتن و پیرو آن آب دادن و نهایتا محصول برداشتن است! اگر ملخ نزند!
و زن، مزرعه است! گاهی انبه ازش بر میاد گاهی خار! بعضی برای کاشت هندونه خوبه بعصی خیار! و اونی که محصول خوب نمی ده، عیب خودش نیست، شاید معدن است، شاید شالیزار! می خوام بگم اون آقا است که نتونسته بفهمه چی باید بکاره که ثمر بگیره می دونید؟ وگرنه چه برتری هست موز را بر خیار؟! به شخصه می گم اگه سالها موز نخورم هوس نمی کنم اما خیار، عطر خیار، طعم خیار، ... بحث گرون و ارزونی نیست. بحث ارزش ذاتی است. ندیدید سبزی که آدم حسابش نمی کردیم در زمان محموت دو رو به میوه رسید و از میوه پیشی گرفت و الان کلا از دسترس خارج شد؟ نسبی بود ارزشهاش
---------
پرتغال که بودم، تنها میزی که روش ادکلن بود مال من بود!
بقیه هم بوی خوب می دادند، بخصوص خدمه! چه اونی که صبح میومد جارو می زد چه اونی که عصر آشغالها را خالی می کرد، بوی خوب می دادند ولی بقیه، از ژولیت تا کاتارینا یا سارا و استاد خودم و بقیه نرینه ها، هیچکس بوی شاخصی نداشت.
هیچ بویی.
بوی ادکلن من هم نمی موند. یکم خودم می فهمیدمش و تمام می شد سریع.
یک شرکتی تو همون پرتغال اپلای کردم. تکلیف دانشگاه هم که روشن نشد. خواستم بگم هیچوقت تو زندگی اینقدر بی اطلاع نبودم از یکی دو ماه بعدم، دیدم نه. از قضا همیشه همینقدر نمی دونستم چی می شه. معلوم نبود اصلا.
یاد سهیلا افتادم. سهیلا کتاب دار! گم شد لای کتابهاش اون هم.
و کی بود اون دوستمون اهواز؟سارا؟
کلا ریزش مفصلی رخ داده است. آمارگیر به زیر پنجاه رسیده و روال نشون می ده. دو سه هفته ای هست که ثابت است و این، خوبه راستش.
خودمم از تلگرام و واتس آپ دستم برید! راحت شدم!
پیش به سوی عصر نو سنگی!