اخلاق
میگفت یکی از مشکلات از اونجا شروع می شه که کسایی که هیچی نمی دونند فکر می کنند خیلی می دونند، و اونها که یکم می دونند، برعکس اینها، فکر می کنند نمی دونند. و انگار قانون است. بوعلی گفته تا بدانجا رسید دانش من، که بدانم همی که نادانم!
این شازده کلیپ پر کرده، آموزش نرم افزار فلان. بعد اولش همچین می گه من فلانی هستم مدرّس فلان، که فکر می کنی رهبر تیم نویسنده نرم افزار بوده. بعد یک گاهی یک کارهایی می کنه شاخ آدم در میاد! تصور کنید اول آجر را بذاره، بعد ملات زیرش را پخش کنه!
بگذریم.
یک نرم افزار لازم دارم که دست نویس را بتونه مرتب و تایپی کنه. سراغ ندارید؟ فارسی انگلیسی اش مهم نیست ولی باید بشه توش فرمول و علایمی مثل آکولاد و اندیس را راحت نوشت. بگید اگه بلدید، لطفا.
دیشب انگلیس از دانمارک برد. با اینکه به نظرم دانمارک بهتر بازی می کرد. بوریس یک تی شرت سفید تنش کرده بود تو ورزشگاه بود. شاهزاده با کت و شلوار. بعد از پنجاه شصت سال رسیدند به مرحله نهایی. آمار بازی را که نشون می داد انگلیس مثلا 27 تا حمله کرده بود دانمارک 4 تا! کلا تو لاک دفاعی بودند دانمارکی ها و خب، شاید درسی که باید را، گرفتند بالاخره. یکم گرون البته.
دارم کم کم می فهمم آنالیز مودال، فلسفه اش چیه. یک گاهی ناامید می شم. می بینم چند ماه است مدام فقط سرم تو سرچ بوده ولی حس نمی کنم چیزی بهم اضافه شده باشه بعد، یک گاهی که حس می کنم نه بابا انگار فلان چیز حل شده، ابهتش شکسته شده یا ملموس شده برام، یکم خیالم راحت می شه و ذوق می کنم.
دیروز، عصر، رفتم یکم پیاده روی کنم. فکر کردم بجای خوابیدن برم راه برم! شما فکر کن سگ هم اگه روزی یکبار نره بیرون تو پارک قدم نزنه، قاطی می کنه! بشر که سر جای خودش. خلاصه پا شدم و رفتم. یکم راه رفتم. باز یک درخت آلبالو توی پارک! کیفیتی نداشت البته. کوچک بود و گیلاسهای جوون مرگ و بیمار! بی آب و خلاصه مسخره. فکر کردم درخت گیلاس جلوی کلیسا خیلی باحال بود برم از اون سمت برگردم خونه. رفتم.
چیزی که می خوام بگم، یک آموزش بود، خیلی پر درد البته! منتهی باید نیمه پر لیوان را دید.
تصور کنید یک چهار را ه است، یک پیاده رو، یک تکه چمن و بعدش ساختمان یک کلیسا که گویا تعطیل است و برنامه هاش را از فیس بوک دنبال می کنند. نمی دونم دیگه چطوری ولی تابلو اعلاناتش آدرس فیسبوک داشت و نوشته بود هرکی بخواد براش دعا می کنند و الخ.
خلاصه اینو می خواستم بگم که هیچ نشانه ای از اینکه این درخت متعلق به کلیسا است نبود برعکس حس می کردی درخت کنار خیابون است. عین یک عالمه دار و درخت دیگه که هست.
فکر کنم پنج تا دونه گیلاس چیده بودم که یک آقایی تو پیاده رو کنارم ایستاد. شروع کرد به حرف زدن. من فکر کردم آدرس می پرسه آیا؟
یکبار تکرار کرد تا فهمیدم می گه این درخت مال تو نیست، چرا ازش میوه می چینی!
پرسیدم مال کیه؟
گفت مال کلیسا!
از تعجب شاخم داشت در میومد. گیلاسها را گرفتم سمتش! گفتم چکار کنم؟
گفت
respect
یعنی احترام بذار!
به چی؟
طبعا منظورش احترام به خدا و کلیسا و خودش نبود. جمله اولش را که کنار جمله آخرش می ذاشتی، راه هر گونه بحث و جدال بسته می شد! خلاصه ماجرا اینه: درخت مال تو نیست، پس به مالکیت دیگران احترام بذار!
مهم نیست مال کیه! بحث وارد این چالش نمی شد که فاصله درخت تا پیاده رو نصف فاصله اش تا کلیسا است. نمی رفت سمت اینکه تو که برای هر آجر و هر زنگوله و هر مایملکت یک تابلو گذاشته ای خب برای درختت هم یک تابلو می ذاشتی که من بدونم. نمی رفت به این سمت که دیوار نداره کلیسا یا چمیدونم مگه کسی توی کلیسا هست که تو اینو می گی به من یا اصلا کلیسا مگه مال کیه یا فلان فلان شده درختت که سهل است خودت را هم می تونم شقّه شقّه کنم به حکم اینکه من مسلمانم و تو مسیحی و هر بلاااااااااااایی که من سرت بیارم یک پله به بهشت نزدیکترم، طبق آموزه های دینی.
استدلال طرف، آدم را به خودش وا می ذاشت. نیاز به قاضی و پلیس و دادگاه و قانون و نرده و تابلو و ... نداشت. تو مقوله اخلاق داشت مجادله می کرد: به چیزی که مال تو نیست دست نزن!
خیییییییییییلی حالم بد شد! یعنی هرچقدر که چیدن میوه از درخت باحال است، این آموزش سخت، ناراحت کننده و خجالت آور بود، اونقدر که دیروز نتونستم چیزی اش بگم منتهی، الان تلخی اون ماجرا گذشته و چیزی که باید می آموختم را، به نظرم آموختم.
اگه نره ور دست باقی آموخته هام. چون من عالم بی عملم و زنبور سیخ دار! بی عسل!