امروز، یک خواستگار داشتم! از رفقای ایران.
دختر خوبی است. استاد دانشگاه است. پدرش، هنوز که زنده هست، سهم ارث هر کدومشونو داده و تازه فهمیدم بجز یک باغ، یک مبلغی هم گویا داره.
آخه داشت می گفت من این سهم الارثم را میارم، برای یک زندگی معمولی جوابگو هست.
قبلا با یکی دوست بوده که طرف هنوز هم طالبش هست اما این میگه نمی خواد. می گه طرف شغل نداره و همّت نداره. بعنوان شوهر، نمی تونه بهش تکیه کنه.
راستش، من ضمن تشکر از پیشنهادش، رد کردم.
من آدمی نیستم که برم سر سفره کسی دیگه بشینم الانم اگه بورسیه ام جور نشه صرف اینکه خرجم گردن آبجی افتاده، برمیگردم ایران و ادامه نمی دم.
بهش گفتم ببین، من تخم زن گرفتن ندارم، که اگه داشتم چه بسا الان بچه ام ده پونزده ساله بود! والله!
چندی قبل می گفت خانوم یکی رفقا ازش جدا شده. خانوم گفته من جوونی نکردم. بچه را گذاشته و رفته که جوونی کنه! یادم افتاد وقتی فاطی ازم خواستگاری می کرد منم همین حس را داشتم. فکر کردم و گفتم ببین دوست، من الان تو مرحله ای از زندگی ام که اگه ازدواج کنم، خیانت می کنم! نمی کنم که نه از خودم طلبکار باشم بعد نه به تو بدهکار! و سوا شدیم از هم و فاطی شوهر خوبی کرد...
نمی دونم چکار دارم می کنم. چیزی که دلم می خواد اینه که فرو برم تو مقاله ها و کتابها و برم بیرون از کل این مبحث...
واقعا دوست دارم مثل همیشه، فرار کنم! من آدم زندگی مشترک نیستم. من تنهایی ام را دوست دارم! بیش از هرچیز دیگر!