پریشانم.

ذهنم پریشان است...

بحث رفتن لندن بود، من گفتم حالا خیلی هم عطش اینو ندارم که شهر به شهر راه بیفتم و همه جا یک چیز را ببینم.

همون اصفهانش که بودم هم خیلی جاهاشو نرفتم. گاهی که رفتم هم مهمونی داشتم که برای چرخوندن اون رفتم و در اصل آنچه من ازش لذت بردم اون همراهی بود نه اون مکان. 

آبجی گفت اینجور که پیداست آخرین باری است که اینجایی. منظورش به برنامه های دراز مدت من هست که گفته ام برمی گردم ایران و به طبع دیگه از ایران کسی مثل من که عقبه ام به عبا و عمامه بر نمی گرده، نمی تونه به این راحتی بیاد اینجا. 

این حرف، یک واقعیت، و خیلی ساده بیان شد اما، از همون موقع من آشوب شده ام!

دیشب زود خوابیدم چون روزش رفته بودیم تولد و نخوابیده بودم. تمام شب خواب و بیدار بودم  کابوس می دیدم، گرمم بود، نمی دونم.

من چکار باید بکنم دقیقا!؟؟

فشار بذارم دنبال کار بگردم؟؟!

دنبال بورس؟

ول کنم تا خودش بیاد؟

واقعا چه کار باید می کردم و باید بکنم که نمی کنم؟