برزخ
یکم خوابیدم ظهر
اولش خواب دیدم عقب عقب می رم پام به پله گیر می کنه ودارم میفتم
چنان پریدم از خواب و بیداری که انگار برق بهم وصل باشه
بعدش یک خواب دیگه دیدم. اونم ترسناک بود
سومی، خواب بمباران می دیدم. بیدار شدم نگو بالایی داشت مثلا پتو را جمع می کرد، یا لحاف، بعد هربار که یک لایه را می انداخت روی لایه دیگه، من صدای بمباران می شنیدم!
شبها هم فاجعه تر از این است وضع روانم!
فکر می کنم گرما است
فکر می کنم از خواب روز
فکر می کنم از استرسهایی که بهم مستولی است
اخبار
کار
نمی دونم. برزخ است
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم تیر ۱۴۰۰ ساعت 22:4 توسط آرش
|