از سختی های این دقایق، یکی هم اینه که دلم می خواد براتون حررررررف بزنم،
اما موضوع ندارم!!
فکر کن! به ته رسیده این دیگ معانی :))
یکشنبه ملت می خوان برم نمی دونم کجا، بیرون شهر، دو ساعت مسیر، تفریح
من، راستش دوست ندارم برم! بخصوص تو این تفریحات بیرون از خونه، با توجه به اینکه کمر سمیرا درد می کنه و مریم جون هم کمر ندارند، ماها می شیم بارکش! هی اونها زر بزنند هی ما از بچه تا خوردنی ها را کول بگیریم حمالی کنیم.
ولمون کن بابا.
البته حالا این که راه دور است بعید است دیگه از خونه بخوان خوردنی ببرند ولی دلمه که دو سه هفته قبل دادیم که پدر منو در آورد. از دو روز قبلش مواد اولیه می خریدیم، روزش هم یک عااااااااالمه دیگ و بشقاب حمالی فرمودیم. پر ببر خالی بیار! آبجی هم تجهیزاتش جور نبود یکبار مصرف و پلاستیکی نداشت. فکر کن از قابلمه چدنی تا بشقاب چینی(!) من حمل کردم. ماها در اصل.
دوست ندارم. نمی رم.