عصر، رفتیم خرید. پیاده تا یک فروشگاه که نسبتا دور بود، قدم زدیم. وقتی برگشتیم، دو تا بسته آرد یک و نیم کیلویی خریده بودیم، شیر، عدس، زرشک، شکلات، یک الک برای آرد، پنج جفت جوراب مردونه، دستمال کاغذی و دیگه یادم نمیاد. حوالی دوازده سیزده پوند شد.

محله، داغون بود. از مسجد عمر ابن خطّاب که رد می شدی فوری یک مسجد دیگه بود یک کلیسای دیگه بود و البته که هیچکدومشون هم بدون تابلو، متمایز از ساختمانهای کنار و اطرافشون نبودند. فرمت مغازه ها شبیه ایران بود! شبیه مغازه های دهات! از اونها که می چینند بیرون و عصر جمع می کنند می برند تو. مسخره بود کلا! حتی فروشگاههای بزرگ هم نمی دونم چرا به شیکی و ترتمیزی فروشگاههای پرتغال نیستند. حتی همون فروشگاه، همون برند، اینجا یک حال مسخره ای است!

کم کار کردم امروز. برم کم کم به سمت خواب.