دولت
چهار روز دیگه نوبت دز دوم واکسنم هست
آبجی الان زد و برگشت. می گفت تو آفتاب صندلی چیده بودند ملت بعد از تزریق یکربع می نشستند تو آفتاب. آب و آب میوه هم گذاشته بودند که هرکی می خواست می دادند. پرسیدم کسی هم خواست؟ گفت یک خانوم مسنی آب خواست بهش دادند. یادم افتاد به کلیپ خانومی که می گفت مال دولت است باید چاپید باید قاپید! پیرزنی بود که جلوش شیرینی گرفته بودند گمونم. طفلک حق داشت. میگه امروزه تو هر اداره ای بری از پول کپی تا منگنه و تمبر و همه کوفتی را باید خودت علی الراس بدی! معلوم نیست خدمات دولتی که قراره به ملت بدن، چرا اسمش برا دولت هست و خرجش با ملت! تازه کاش دو تا دستگاه کپی و منگنه هم باشه که آدم را دق ندن! مجبور نشی کیلومترها راه بری که فلان فیش را واریز کنی یا فلان کپی را بگیری بعد برگردی...
به گا رفتیم. می دونید؟ یک کلام!
نون گذاشتم و یک کیک و الان برگشتم سر مقاله هام. کم کم مقاله هام برام آشنا اند! هر بار می خونم زیر یک بخش جدیدی اش خط می کشم! انگار پله پله که بری بالا، تازه می فهمی که طرف چی گفت. چی مهم بوده و تو به چی باید دقت می کرده ای...
آبجی می گه دختر فلانی، پزشک است، تازه شروع کرده و سالانه چهل هزار پوند حدودا حقوقش هست منتهی هنوزم باباش پولشو می ده! من دارم فکر می کنم چطوری می شه چهل هزار پوند در سال را خرج کرد آیا!!!
دیروز خیلی دلم سوخت. نوشته بود سیمان کیسه ای 60 هزار تومن و میلگرد کیلویی 20 هزار تومن شده است. وقتی از ایران اومدن یک دهم اینها بود! دوست داشتم برگشتم، زمینمو بسازم. دلم می خواست نه به فرم ایران که حسرت و حرص دارند یک سانت بیشتر بسازند و یک طبقه بیشتر، که یک چیز انسانی، عین اتاقهای هتل در بیاد...
دیگه تمام شد دوره ما؟!