اخوی زنگ زده بود حرف می زدیم

بحث رسید به دین و مذهب

گوشهاشو گرفته می گه با من از این بحثها نکن!

به من می گه تو یک روزگاری سرت را می گرفتی کونت تو مسجد بود، کونتو می گرفتی، سرت!

راست می گه. منتهی، من خوندم. گوش دادم. فکر کردم. من دیوار نبودم. از آموزش غلط، خودمو نجات دادم. نذاشتم اونجور که اونها می خوان فکر کنم. چرا این قوم ایجوری شده است؟ لامصب، بشنو، فکر کن! آدرس بهت می دم، برو قم تحقیق کن! برو از مفت خور محل بپرس. عینهو اون همکار عوضی ام که سر جریان رای دادن براش نوشتم از این لحظه در هر جنایتی که کردند تو هم شریکی!

و قهر کرد!

و به تخمم که قهر کرد...

زیارت عاشورا را برای عمه هاتون نخونید. فکر کنید، می بینید عین احمقها خودتون دارید به خودتون دشنام می دید! من شایعت و بایعت همین خودتونید، اگه خولی و حرمله و یزید نباشید!

می گه پسر بیست و چندساله را تو خوزستان کشته اند که چیه، طلب آب می کرده تو گرمای تموز!

آشناست داستان. نه؟

گرما

بی آبی

و تیر!

تیر!!  کجاست اون تفنگ؟ کدام تیر؟!

یک خانواده، دو شب است، جوان از دست داده، در طلب آب!

و این واقعیتی غیرقابل کتمان است الان. از تاریخ نیامده که بگن بابا آب اونقدر بوده که شب عاشورا یک عده تو سپاه امام غسل می کنند و واجبی می زنند و اگه آب نبود این کارها را نمی کردند. کاری به دلیل اینکه پیازداغ اون ماجرا زیاد شده ندارم. الان، آنچه رخ داده، تایید شده است! بی تحریف!