عادل رستمکلاهی نوشته که:

بگذارید بیهوده باشد انتظارتان

اصلا حماقت محض باشد نگاه مانده به راهتان

خلاص کنید خودتان را از قید و بند حرفهای این خلق عاشق ندیده

من، شما و همه جامانده های دیگر دنیا، می دانیم که بالاخره سفر رفته هامان باز خواهند گشت.

 

من، می گم، بیلاخ رستم خان!

درین سرای بی کسی، کسی به در نمی زند.

والله!

اگه تخم برگشتن داشت، اصلا نمی رفت! 

من همیشه یک چیزی برام سوال بوده و هست.

سنگواره ها!

یک موجودی، در اعماق اقیانوس محبّت شما می زید،

و زمانی به مشیّت و مصالحی، می میرد

رسوب گذر زمان روی جسد مرحومه اش را می گیرد

نسیان و زمان، کم کم بر ضخامت رسوب می افزاید

شاید در تولید مثلی مثل شهریار

در تلنبه زدنهای بسیار

در زاد و ولد های به ناچار...

امیدها و آینده ها چون بافتهای نرم و لطیف این مردار از یاد می رود اما خاطرات، چون استخوانهای سخت در این مزار می ماند، همچنان بر جا، با جزئیات!

دورانها طی می شود، پستی ها بلند و بلندی ها پست می شود. همه چیز دگرگونه می شود آنگونه که دریا به خشکی بدل می شود و قعر اقیانوس به قله کوه می رسد و روزی که شانس در خانة زمین شناس شیدا را بزند، حسب اتفاق، چکشی بر سنگی زده می شود و ییهو،

بامب!

فسیل عشق به تاراج رفته است که در گذر طبیعت همه استخوانها و مهره ها، بند در بند، به سنگ بدل شده است!

سنگی ارزشمند گویا!

چطور می شود؟ 

اسکلتی استوار، به سنگ! سنگواره!

نمی دانم. 

بخواب رستم کلاهی جان.

بخواب!

اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد! 

ترانه سرا می گه حتی.

 

بریم حموم...

آب دااااااااغ!

عطر شامپوی گیسوی یار...

خدا نصیبتون کنه به خدا. موهای مششششششکی ضخیم، دست می کنی، موج در موج عطر دلپذیر تمیزی و تازگی و باکرگی یک احساس...