واقعا چطوری می تونید یک عمر تو خونه کسی دیگه زندگی کنید؟!

ما این هفته فقط، دو بار دعوامون شده با هم!!

شرح و بسطش بماند منتهی، دو چیز خلاصه خیلی چیزهاست:

اول اینکه تنهایی، قدرتی می خواد که هر کسی نداره! من با همه کله شقی ام خیلی وقتها دیگه کم میارم!

اما، با دیگران زیستن به مراتب دشوار تر است! البته اینها برای من تاوان بی مهری هایی است که کرده ام و تمام می شه منتهی، دیر فهمیده ام. دیر هم نه. حداقل الان فهمیده ام که میزبان که باشی، باید خییییییلی بزرگ باشی! خیلی بیشتر! حالا فرق نمی کنه میزبان خواهر، برادر و مادر یا میزبان همسر! وحشتناک در حال پخته شدنم! در موضع ضعف، که کمتر پیش آمده بوده باشم، در حال آموختن! و این خوب است! بهای آموختن را می دهم. 

به نظرم می رسه این مهمانی به درازا کشیده دیگه. کاش زودتر تکلیف بورسیه ام روشن می شد یا برمیگشتم ایران یا می رفتم سر درس و بحث خودم. 

امروز رفتیم مرکز شهر. یک سیاهی، یک ساز بادی می نواخت. شاید ترومپ بود. فکر کردم نگاه کن اولین، و شاید آخرین کنسرت عمر من، کنسرت یک نفره یک سیاه تک نواز است که معلوم هم نیست درست می زنه یا غلط! پنجاااااااااااه سالت باشه و نه استادیوم رفته باشی نه کنسرت!!! نه بدونی بار چیه و چکار می کنند نه بدونی چند ساعت می تونی تو کافه بشینی، که عرف باشه و توقف بیجا نکرده باشی. ازدحام...

تصورکن اینهمه یابو باشی و حسب اتفاق وقتی قدم می زنی تئاتر تعطیل شده باشه، یک عالمه زوج که تئاتر را می فهمند با قلبی مملو از احساسات از اون در چوبی ضخیم قدیمی بیرون بیان و هر از گاهی همون کنار پیاده رو از هم لب بگیرند یا حداقل دست تو دست هم شروع کنند پیاده روهای عریض شهرشونو قدم قدم مزه مزه بکنند و تو گاااااااااو باشی و با خودت بپرسی تئاتر؟! فهم؟ آدم؟ نکنه من نمی فهمم وقتی اونها اینهمه اند و من تنها!

امروز باد میومد و به وفور خانومهایی را می دیدی که کج کج راه می رن! چاک دیگه.  چاک لباسشون یکم تا خیلی بالا بود، باد که می زد از رون که رونمایی می کرد بماند فلانشون پیدا می شد! دولا می شدند زیر چاک لباسشونو می گرفتند که یکم باز نشه این چاک دامن! نمی دونم چیزی زیرش پا نکرده بودند، یا باریک بود احیانا. ولی به کرّات با این مشکل مواجه بودند! همه چاک از بغل! هواشناسی را حداقل ندیده بودند...