از طبقه بالا، صدای آدمها را می شنوم

یک خانوم و آقا دارند حرف می زنند و یک بچه، داره صداهای نامفهومی شبیه آژیر از گلوش خارج می کنه.

مجموعه ،کاملا هماهنگ است! بزرگترها که بلند تر حرف می زنند که صدای همو بشنوند، بچه هم تن صداشو بالا می ده و وقتی اونها ساکت می شن، زوزه پس زمینه هم آرووووووم می شه و باز متناسب با تن صدای بزرگترها، ولوم می ده :))

من دوست دارم اینو!! اصلا، درسته پنجاه سالمه ولی خیلی وقتها دلم می خواد این صداها را منم بدم!! نه در هماهنگی با بقیه اصوات یا محیط، که خودم، حس می کنم اگه این صدا را ساطع کنم لذّت می برم! انگار آروم می شم! بعد خب خیلی وقتها نمی دم! یعنی تو جمع که نمی شه تو تنهایی دیگه بدتر. اصلا نکته اش همینه که وقتی تنهام دلم نمی خواد ازین جینگولک بازی ها کنم! انگار شرم حضور خودم بیش از همه است :))

...

آدمی گاااااااااو می شود به مرور!

اینم دلم خواست بگم. ربطی به قبل و بعدش نداشت.