یک دوستی داریم، فکر کنم الان حدود چهل خزان از عمرش گذشته باشه.

دختر.

این، تا جایی که من می دونم، تا الان یک ماچ هم به کسی نداده! اینقدر بی خیر و نچسب و ناپز!

بعد، یک پستی را برام فوروارد کرده بود با این متن:

بوسیدمش وقت اذان

یارب ببخشایم مرا

آمد ز مسجد حکم این:

حی علی خیر العمل.

 

من چهارشاخ مونده ام که این، اینها را هم می فهمه آیا؟

حتما می فهمه. منتهی، حتما چیزی که اون می فهمه با چیزی که یکی دیگه می فهمه از همین، فرق می کنه.

پریروزها تو خیابون رسیدیم به چراغ عابر. یک خانوم، به لحاظ سنی خسسسسسته، دست تو دست یک آقایی از اینها که با تیوپ تریلی کاپشن و شلوار درست می کنند می پوشند، جلوتر از ما منتظر شدند. تا چراغ قرمز بود همچین از هم لب می گرفتند که دیگه اصلا نمی شد ندیده گرفت. کل دنیا هم به تخمشون بود. اون سمت چهارراه رفتند تو یک رستوران؟ کلاب؟ نمی دونم.

یعنی اینجوری که اینها تو هم قفل کردند تو پیاده رو، من یاد ندارم، یعنی اصلا هندسه و مکانیسمش تو مغزم جا نمیشه که کی کدوم لب کدوم یکی را به  دندون گرفت! ما هم وضع الانمون این، به هرچی عقب هم که برگردیم تازه می رسیم به مثلا اوضاع دربار قاجار و قبلترش که گویا همه از دم گی بوده اند! می گه از استمنا بسیار بر حذر داشته می شدند، ازدواج هم که نمی دونم چرا دیر می کرده اند، راه حل پیدا کرده بودند که هم جنس باز بشن! کلی هم تابلوی نقاشی به در و دیوار و لای کتابها هست که ازخود شاه تا شازده ها نر تو نر مشغول توسعه کشور بوده اند.