یک موقعی تاریخ می خوندیم، شاید مکتوب هم نبود، اما شنیده بودم که اقوامی، پیغمبرشونو می کشتند. بخصوص تو بنی اسرائیل گویا این رخداد زیاد اتفاق می افتاده که نبی مکرّم، عبد صالح، چراغ هدایت، فلان خدا بر کره ارض را، می کشتند!

می گفته اند آقا، نمی خواهیم بریم بهشت! به تو چه!

می خوای، برو به کارت و زندگی ات مشغول باش نمی خوای، تو دست و پای ما نیا! ما یک قومی هستیم به صلاحدیدی، به عقلی، به یک منفعت کوتاهی، به هرچی که به توی نبی اصلا مربوط نیست، دوست داریم زندگیمونو اینجوری انجام بدیم پای عواقبش هم که تماما شخصی است، می ایستیم!

این نبی که شعورش به این حرفها نمی رسید نهایتا توسط جمع، ذبح می شد و به درک واصل می شد و قوم هم به خوبی و خوشی زندگی را تجربه می کرد. نمی گم همیشه هم برنده بودش ها. نه. شکست می خورد برنده هم می شد درس می گرفت و پیش می رفت و زندگی را تو دهنش مزه مزه می کرد. حالا ممکن هم بود یک زمانهایی مزه تلخ بده بهش، یک زمانهایی شیرین، ولی اجتماعی بود که داشت ژتونی که دستشه را به صلاحدید و اختیار خودش خرج می کرد. 

ساده است نه؟

آیا جامعه ایرانی هم باید به یپغمبرکشی رو بیاره؟!!

نمی خواد! آقا! نمی خواد! زوره؟ 

تایید می کنم که یکدست نیست و یک عده ای هم می خوان کما اینکه هنوزم تو اعتراضشون، آویزون همون مبانی ای می شن که به نمادهاش معترض اند! به د ین آویزون می شن که آخوند را بزنند!! مسخره است، عین مگسی است که گیرکرده و گیج شده و به در و دیوار می کوبه و تهش تلف می شه ولی حرف چیزی دیگه است. باید معلوم بشه نصف بعلاوه یک، چی می خواد، همون پیاده بشه، تا حداقل نصف منهای یک قصد مهاجرت کنند!

نه این وضع که نصف باضافه نصف منهای یک به هر دری بزنه که در بره!

کجاشو بد می فهمم؟