چی براتون تعریف کنم؟

خوبید؟

آبجی سر جلسه است. جلسه مجازی. صداها را می شنوم. انرژی آدمها بالاست. حرفی از این نیست که کشور از دست رفت، آرامش نیست، نان نیست، برق رفت...

حرف اینه که فرودگاه شلوغ بوده است! فلانکی که فلان جا بوده خیلی بهش خوش گذشته است... آدرس و اسم شهرها ذکر می شه که کی کجا را دیده یا فلان جا اصلا کجا هست... تا کم کم همه حاضر می شن و می ره رو بحثهای کاری...

رو به رو، خانوم همسایه داره هال را تمیز می کنه. یک شورت ورزشی سه خط پاش هست، رنگ قهوه ای چای مانند! چای لیپتون، اولش! یک سوتین مشکی داره با موهای بلند که ذاتا روشن است ولی خودش هم بلندشون کرده بوده است. دستمال می کشه و پنجره ها را معاینه یا تمیز می کنه...

من، می خوام ...

من آش رشته از قبل داشتیم گذاشتم گرم بشه. از گشنگی رو به مردنم. ظهر تا اومد ناهار بکشه یک عالمه ترشی خوردم. الان دارم می میرم!

دیروز یک کیک درست کردم که ببریم برای امیر اینها. تو فر، پف خوبی داشت. حتی وقتی هنوز خام بود ارتفاع داشت قشنگ. ابتکار خوبی زده بودم بهش. بعد که فر را خاموش کردم انگار سوزن بهش کرده باشند، تمام پفش خوابید نامرد! باز شد کیک خیس!!! فکر کنم باید بیکینگ پودرش را کم کنم و شعله را هم. زمان پخت را اگه ببرم رو نیم ساعت ا حتمالا بهتر بشه وضع. این باید سفت بشه تو فر. ساختارها هنوز قوام نیافته که می بینی دورش قهوه ای شده و باید خاموش کنی که نسوزه. اون ساختار نرم، زارتی فرو می خوابه خب.

آدم اومد به کیک کشمشی های زمان کودکی. هنوز ماشینی که باهاش بار از اصفهان میومد تو ذهنمه! و چادری که یارو کنار می زد و از لاش، کارتن های کیک را در می کرد. اون زمان تخمه را لیوانی می فروختند! یک سکه می دادی و طرف یک لیوان پر می کرد می گفت جیبتو بگیر! خالی می کرد!!!

فکر کنم الان سه چهار سال باشه که سر جمع یک کیلو تخمه نخورده ام! من عاشق تخمه بودم!! عاشق نمک!