باید یکم هم بکشم!

خیلی دیگه گشاد گشاد شده زندگی ام!

یک بزرگواری رفته بود استرالیا، کلاس زبان می رفت گویا. می گفت یک بخشی از مشق و تمرینش این بوده که یک دیالوگی را می شنیده، بعد باید با عبارات خودش، اونو باز می نوشته!

شاید باید یک همچین چیزی، برای خودم جور کنم!

فقط مونده ام موقع مرگ، جواب نکیر و منکر را به کدوم یکی از اینهمه زبونی که یاد خواهم گرفت بدم!

تو ررررروح جماعت سگ صفت! همونها که سر یک لقمه که می خورند، حاضر می شن پاچه همه را بگیرند!

وگرنه وضع ما این نبود. از ماست که بر ماست.