آقا رحیم
آبجی میتینگ داشت
تمام که شد، بهش میگم خدا بیامرزه مادر بزرگه را
مبهوت است که ربط اون مرحوم را به ماجرا پیدا کنه، براش توضیح میدم
میگم یک زمانی گفته بوده بچه های من، تو خونه سیاه گلیم اند، بیرون آقا رحیم!
می فهمه چی می گم بهش
موقع میتینگ هاش مدام خنده به لبش هست، کسی را سرزنش نمی کنه، مثبت و خلاصه به یک طریقی است که خیلی وقتها که با من طرف هست اونجوری نیست.
طبق معمول شروع می کنه از خودش دفاع کردن. می گه اونها رو اعصابم راه رفتند؟ منو مسخره کردند؟...
باور کنید خیلی سخته با کسی زیستن! حتی با خواهر خود آدم!
صبح، داشت شیر می خورد، از این شیر خارجکی ها که توش غلات می ریزند. من دوست ندارم.
کلی فکر کردم چطوری بهش بگم بی صدا بخور. صدای هورت کشیدنت ولو کم، نباید بیاد آخه مثلا!
می دونم هورت کشیدن خیلی مزه می ده ها! این که سهل است، یک موقعی حتی گوزیدن خیلی مزه می ده! می گن برای پیشگیری از سرطان هم خیلی خوبه! (البته توصیه نمی کنم چون عادت می شه و خلاصه ارزشش را نداره منتهی، ) پرت نشیم
اگه راحت بود می گفتم هورت نکش! اونم طبعا بی اینکه این را توهین و تمسخر و ... بشماره حالا یا میکشید یا نمی کشید یا تصمیم می گرفت بعدا دیگه نکشه که خیلی هم کوتاه نیومده باشه یا هرچی منتهی، حاشا و کلّا که بشه به ایشون اینجور گفت!
بهش گفتم فرض کن من خوااااااابم، یواااااااااااش بخور! یواااااااااااااااااش! بیدار نشم!
در همین هم شاکی شد و جیغ و دادش هوا رفت :))
بهرحال! خواستم بگم که فکر نکنید من خیلی تحفه ام! مردها سر تا ته یک کرباسند،
و البته زنها، هم!