خرید
رفتیم خرید.
یهویی هم شد. خیلی وقت بود قرار بود بریم و کار پیش میومد یا من خواب بودم یا کرونا بود و الخ. دیگه جفت و جور شد و هواشناسی هم همراه شد و ،رفتیم.
با اتوبوس رفتیم تا مرکز شهر. شلوغ و زنده بود. پر جنب و جوش. اصلا حالت یک شهر توریستی را نداشت. همه، انگار که بچه محل باشند، کسی دوربین دستش نبود کسی از جایی عکس نمی گرفت برعکس همه به شادمانی در حال بدو بدو و خرید بودند. دو سه تا فروشگاه از این زنجیره ای ها رفتیم. مانگو، مارک و اسپنسر، و چندتای دیگه. یک بلوز خریدم یک هودی! یکی خاکستری یکی سبز. سایز اسمال!! خیلی حال کردم. اندازه ها را دقیق تست کردم و به تنم زار نمی زنند. رنگشونو دوست داشتم و خلاصه، خریدم دیگه. آبجی هم پنج تا تکه لباس دیگه خرید. برای نمی دونم خودش و آبجی و زن داداشم. کفش هم می خواست که کلارک انگار بسته بود و شعبه تازه ای نداشت.
تو یکی مغازه ها انگشتر دیدم، دست کردم که ببینم سایز انگشتم چقدره، آخه به شدّت هوس کرده ام یک حلقه بندازم تو انگشتم. آقا کردم دستم، رفت تو، دیگه در نمیومد! حالا کلی هم کارتن و مقوا به انگشتره بود، منم عجول، داشتم خل می شدم! دیگه به هر زحمتی بود درش کردم ولی باور کنید یک گاهی حین تقلا حاضر بودم انگشتم قطع بشه اما این در بیاد از تو انگشتم! اینقدر تباه!
آخرش هم سایز نداشت. لارج بود! از این بدلی ها. یک طلا فروشی هم رفتیم البته. یک پاساژ طلا فروشی. مردونه ندیدم اصلا. همه زنونه بود. بدون قیمت، ولی زیبا. آبجی می گفت من وسعم به این مغازه و برند نمی رسه. راست می گفت طفلک. یک کیف بود که خداشاهده اگه مفتی سر کوچه بذارند من رومو بر می گردونم، ششصد پوند!! یعنی زباله هم اگه مارک بشه و اسم در کنه روش قیمت می خوره! خیلی فاجعه بود. لباسها همینطور.
بعضی فروشگاهها لوازم خونگی هم داشتند. قیمت مبلها را که نگاه می کردم، اقلا صد میلیون تومن ارزش مبلی هست که تو خونه من است!! وحشتناک گرون بود. یک مبل دو نفره حدود هزار پوند و بیشتر قیمت می خورد. یک میز ساده اقلا چهارصد پوند.
یکم بارون اومد. یک چتر داشتیم و دو نفر ولی خب ،مزه داد. یک عالمه هم کف شهر راه رفتیم، جاتون تهی پیتزا خوردیم، همون نون پنیر گرم، و برگشتیم خونه. دیگه نا نداشتیم هیچکدوم!! یک شلوار تو خونه بود فقط حیف شد نخریدم. 12 پوند بود. شما بگو چهارصد هزار تومن. قشنگ بود نامرد. دفعه دیگه ان شاالله!
گل و گیره هم نگاه کردما! فاجعه بودند رفیق! شاید قشنگ ترینش یکدستمال ابریشمی بود که به سر، دسته کیف، بازو مچ پا می بستند و طرحش قشنگ بود منتهی این که دیدم رنگی هم نبود. یادم نیست چه قیمت...
یک مشت کفش نگاه کردیم، افتضاح، باقیمتهای دو برابر پرتغال. کفشهای دم دستی و ورزشی به اصطلاح
از دیگر چیزها، بچه هایی بود که با بابا یا مامانشون اومده بودند بیرون، شیک پوشیده بودند، شادمان بالا پایین می پریدند و خوشبختی ای که توش غوطه ور هستند را فقط من می تونستم از دور ببینم! خوشبختی اینکه پاسپورت انگلیسی دارند!! امنیت دارند، آینده و کار و زندگی دارند. مدام یادم بود به بچه هایی که از ناامیدی در داشتن یک دست لباس نو بعد از چند سال، خودکشی کردند و حسن خیانتکار فقط لپ گنده کرد مردک کثافت! جهانگیری فقط دماغ بزرگ کرد و بقیه فقط گردن ستبر کردند و دندون نشون دادند و کسی یک لحظه نتونست گوهر شرافتی را در درونش پیدا کنه که اینهمه که دزدی کرده حق اون بچه هم بوده است. امید یک بچه در یک ده دور...
دلم به درد میاد از مقایسه کردن...
تو خیابون، صدای نزدیک شدن یک موسیقی به گوشم خورد. برگشتم، انتظار داشتم یک ماشین ضبطش را زیاد کرده باشه. یک دوچرخه سوار بود. این کسخل را بازم دیده بودم کف شهر. یک سیاهپوست بود با یک ضبط که تو کوله اش بود ظاهرا و یک بلندگو با عرضی برابر با فرمون دوچرخه. رکاب می زنه و آهنگ پخش می کنه. امروز دستگاه پخش را تو یک ساک بزرگ گذاشته بود و آویزون به فرمون دوچرخه، می رفت...
پیتزایی، ایرانی بود. و ته بی سلیقگی به قرآن! غذاش بد نبود اما، مشتری می گفت سس می خوام، می گفت هر پیتزا یک سس مجانی داره! با دو نفر بحثش شد! یارو می گفت برای هر پیتزا هر سه مدل سس را بذار، اون می گفت یکی اش مجانی است. گفتم خاک بر سرت که هیچی سرت نمی شه! گیرم شش تا قاشق سس اضافه تر دادی به یک مشتری، خب نگهش می داری برای خودت اقلا. حیوان! هر دو تا مشتری با دلخوری رفتند. یارو به راحتی می تونست دو گرم از گوشت و مرغی که روی پیتزا می ذاره کم کنه، بجاش سس را هرقدر مشتری خواست بهش بده! منتهی نمی فهمه. نمی کنه. سرشاخ می شه. و البته می فهمم. از رونق ماجراست که این کار را می کنه. می شنیدم که شبها تا سه بامداد مشتری دارند و ساعت سه دیگه مشتری نمی پذیرند. هر خری باشه اینجور گردنش کلفت می شه و براش مهم نیست مشتری چی می گه. جاش خیلی خوب بود هار شده بود ابله. مشتری ها که رفتند با هم به فارسی حرف می زدند و چنان با حرارت می گفت که سس اضافه به کسی نمی دم انگار بگو مشتری، عقد ننه اش را ازش طلب کرده است! خب نده! دفعه بعد می ره مغازه کناری ات! ابله!
برم بخوابم. شبتون نیکو بادا