همسایه روبه رو که درختهای حیاط را دونه دونه برید، هفته قبل یک مکعب آجر خرید. با کلی کلاس آوردند با جراثقال پیاده کردند تو حیاط، که نشکنه. ظاهرا آجر برای کف. موزاییک...

امروز، از صبح سه نفر اومدند که کار کنند. اولش که هرچی من رفتم  اومدم و نگاه کردم، این سه تا بزرگوار ایستاده بودند به حرف زدن!

حوالی دو ساعت بعد، یک پلاستیک را سرتاسر حیاط پهن کردند و نشستند روش!

دو ساعتی طول کشید تا یک کامیون خیلی با کلاس براشون شن آورد و مکانیکی با یک چنگکی که داشت از تو ماشین شنها را برد رو جاهای مختلف پلاستیکشون پخش کرد و تا شد صاف کرد که یکموقع زحمتشون نشه این کارگرها.

دیگه اون که رفت دیدم یکی از کارگرها با کمپکتور دستی، همه کف را غلتک زد. همچنان دو نفر دیگه ایستاده به حرف زدن! و البته هر سه نفر خاکی شده بودند دیگه الان.

از اون موقع بازم هرچی نگاه می کنم، هر کدوم یک سمت تو آفتاب دراز شده نشسته است!

کون گشاد،

مایه نشاط!

اسم لرها به بدی در رفته است طفلک ها. فقط نفهمیدم ناهار چی خوردند با اینهمه تلاش!