فرسایش
هنوز سر شونه ها و اون عضله هایی که پس کله را به شونه وصل می کنه، خسسسسته، و بلکه دردناکند!
یک طفل معصومی رفته آسترازنیکا زده، دیروز از بس تب و لرز داشت و حالش بد بود فکر کردم مرد! ما فایزر زدیم اصلا نفهمیدیم زد یا اداشو در آورد. بعد یک بی وجدانهایی برای خودشون فایزر می زنند برای مردم داروی بی نام و نشان و بی برچسب (به گفته دکتر هاشمیان) یا می بینی خط تولید پر کردن واکسن را نشون داده با دست داره برچسب می زنه یکی...
خدا به دادمون برسه. کاش تمام می شد این بازی فرسایشی. خسته شدیم همه، و چه بسا که هدف همین خسته کردن است...
بریم سراغ صبحانه و درس.
امروز با پر رویی بازم کیک خواهم پخت! خسته شدم از بس خراب کردم! کاش یک کیک خوب بپزم!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مرداد ۱۴۰۰ ساعت 11:15 توسط آرش
|