این روزها دادگاه یک بابایی به اسم حمید نوری یا عباسی گویا در سوئد در جریان است. به جرم مشارکت در جنایت. کشتارهای دینی سال شصت و هفت و خاوران به اصطلاح آشنا.

من دارم فکر می کنم که روزگار چقدر ملوّن و غیرقابل اعتماد است! این بابا را اینجا گرفته اند و بعد از بیش از یکسال الان بردن دادگاه با خروارها شکایت و شاهد، بعد همدست این آقا و بلکه مافوق این آقا که همون آقا ابرام خودمون باشه تازه تاج بر سر می ذاره و اسب زین می کنه که فعلا رئیس اقلیت باشه و بعدها رهبر، شاید! 

اینه که خلاصه قابل پیش بینی نیست. به قول قدیمی تر ها، پیشونی، کجا می شونی!

منتهی یک نکته حائز اهمیت است اینکه از این بابا حمید جون تا اون گور به گور شده منصوری تا بقیه، حتی اونها که الان تیم حفاظتی دارند، نه بیش از یک دست لباس می تونند تنشون کنند، نه بیش از گنجایش معده شون می تونند بخورند، نه الحمدلله می تونند کامیون کامیون با خودشون باغ و ملک و ارز و طلا ببرند! اینکه برای چه خون به دل خلق می کنند،  اینو فهم نمی کنم. اینکه الان از کرده خودشون پشیمونند یا نه، اینو نمی فهمم. یعنی می دونم که راضی اند ولی اینکه چطور، این مکانیزم حیله گر را نمی فهمم. طرف یک شکلی رو کاغذ نشون دانشجوهاش داد، یک عده گفتند اردک است یک عده گفتند خرگوش. شبیه هر دو تا هم بود خدایی. استاد بعد از این بهشون گفت که نه اردک است نه خرگوش! فقط اندکی جوهر است روی کاغذ منتهی شما آنچه خودتون می خواهید را می بینید و اونو به کرسی می شونید و براش استدلال می کنید و بحث می کنید و هم نوع خودتونو زندان می کنید و شکنجه و نابود می کنید و ...

فقط برای اینکه یک ذهن دروغگویی تو کاسه کله همه ماها هست! چیزی که باید ازش عقب تر رفت، تا بشه دید! همه چیز را دید و فریب نخورد.

یک نکته دیگه اینکه اینها که سر ماجرا بودند و در قبال جنایتی که کردند به آب و علفی پوزه سابیدند، این شدند. حالا اون مامور دون پایه از سرباز باتوم به دست تا گروهبان مافوقش تا افسر بالا دست تاااااااا بیاد بیاد برسه به بالاتر، منتهی نه خیلی بالا هم، نه کسانی که امیدی به سپهبدی و ارتشبدی دارند، اونها که فوقش با ستاره بازنشستگی شون مثلا می شن سرگرد و ستوان و ...، اونها چرا چوب به سر هموطن می زنند؟ از اونها بی دستمزدتر هم مگه هست؟ یک شکنجه گری در یک زندان، این فوقش بشه سخنگوی دولت! فوقش بشه وزیر مخابرات. سقف بالای سرش هست. اصلا همین کارش همون سقفش هست که اگه خواست بالاتر بره با همین حرکات سرش را بزنند...

برای پیرزن همسایه بازم دلیوری خوراکی آورد...

تو گور بابای شوهر و بچه و برادر خواهر! زنده باد پول که هر ساعت از روز هر آنچه اراده کنی برات مهیا است!

ضد و نقیض شد خودش. نه؟

نه. نشد. همین پیرزن را دیده ام که برای هم کلامی با یک رهگذر، یک همسایه، چه مشتاق است...

خوشبختی آدمیزاد، در جمع محقق است! ما فرد خوشبخت نمی تونیم داشته باشیم! حتی اگه بین خلق  گرسنه و بیمار و رنجور و مال باخته و توی عمامه به سر هزاااااااار حلقه امنیتی باشه، تو در اون حلقه ها زندانی هستی بشر! خوشبختی، امری گروهی است! 

افهم...