بی هدف
از اون روزهاست که هیچی برای دنبال کردن ندارم. نشد که شب قبل چیز خاصی آماده کنم.
یک عالمه شبکه عصبی خوندم این مدت. نمی تونم تلفیق کنم شبکه عصبی با فرمت اولیه را، با نسخه ای که اصطلاحا LSTM بهش می گن و به وفور داره تو همه جا ازش استفاده میشه. همینی هست که شما یک کلمه می نویسی بقیه جمله را بهت پیشنهاد می ده ها. یا کلمه بعدی را حدس می زنه. اون فرم اولیه، ایستا بوده است گویا. یعنی مثلا یک عکس نشونش می دادی، بهت می گفت این عکس گربه است یا سگ. الان این نسخه پویای همون ماجراست و من هنگ کرده ام توش! با این روش که من هنوز نفهمیده ام، کامپیوتر می تونه یک فیلم را بصورت داستان تعریف کنه برات! خودش ببینه، برای شما تعریف کنه! یک سخنرانی را جلوجلو حدس نزدیک به واقع بزنه. دستخط ها را بخونه...
مسخرگی ماجرا اینه که سال 1998 مثلا این روش ابداع شده، الان من بعد از بیست و اندی سال، درکش نمیکنم! معلم می خوام! خودآموز بودن خیلی کار سختی است.
اینجا بارون و ابر است. سرد شده. من رب دوشامبرمو تن کرده ام و کیسه آب جوش را هم گذاشتم رو پشتم. ببینم چه می شه کرد...