امروز با صدای زنگ ساعت از خواب پریدم. دست و صورتم را شستم و لباس مرتب پوشیدم و نشستم منتظر لینک مشارکت در جلسه با کارفرمای فلان جا.
یکساعتی پای منبر بودم. تمام وقت نگران بودم یکی از این حضرات از من بخواد که منم توضیحی راجع به پروژه بدم. به خیر گذشت اما، راستش نگران شدم یکم. من برای اینکه کار دوستم راه بیفته و بتونه شرکت خودش را ثبت کنه مدرکم را در اختیارش گذاشتم و دو سال هم بهش وکالت استفاده دادم. طبعا تمام شده زمانش ولی الان عضو هیئت مدیره ام و کلی مسوولیت حقوقی دیگه داره میفته گردنم که هیچ عایدی ای برام نداره و این بزرگوار نه پولی می ده نه اطلاعات! درسته که هنوز هم چندان جون نگرفته شرکتش ولی براش نوشتم که یا قیمت کارهاشو بالاتر ببره، که به منم پول بده، یا جایگزین کنه. نمی کنه البته بهرحال مفت تر از ما گیرش نمیاد ولی خب. می خوام بگم نگران شدم یک مقدار زیاد. دیگه بعدش به شدت گشنه ام بود یکم کیک خوردم و خوابیدم! باز پا شدم یک ایمیل دیگه مفصل تر زدم بهش. تکرار موارد قبل و نظراتم راجع به ارائه ای که کرده بود را براش نوشتم.
قرار بود ظهر بریم دانشگاه و من آزمایشگاه سه بعدی سازی را ببینم، بعد هم ناهار بریم بیرون. رفتیم. دانشکده بیزینس منچستر محل قرار بود و اینقدر این ساختمان شیک و قشنگ و با امکانات بود که فقط آه و حسرت از نهاد من بر اومد که چرا اینجا نمی تونم باشم! خیلی عالی بود. امکاناتشون واقعا جهان اولی بود.
خود آزمایشگاه چیزی شبیه به گوگل مپ و گوگل ارت را بازسازی کرده بودند که خب جالب بود ولی نه با اینهمه بودجه و سر و صدا! سه بعدی بود همه چیز. حدود هشتاد تا مانیتور بزرگ را دور تا دور یک دایره واداشته بودند و خلاصه...
برم. حوصله نوشتم ندارم.
شبتون نیکو