شنبه، روز قبل از تعطیلات در بلاد کفر...

صدای موسیقی اصیل هندی میاد از اطراف. تو آپارتمان یک کلونی از هندوها زیست میکنند. آدمهای زحمت کشی اند. آبجی میگه اغلب پرستارند. از روی رنگ جلیقه هایی که تنشون هست موقع رفتن سر کار و برگشت اینو می گه. رده های مختلف پرستاری انگار دارند. صبح ها خسسسسسته و له، تلو تلو خوران خانومهاشون از سر کار بر میگردند. عصر، بیشتر آقایون تو پارکینگ دارند ماشینهاشونو به هم نشون می دند و انگار بنگاه باشه، کاپوت یکی دو تا ماشین اغلب بالاست. همزمان بچه هندوها به جست و خیز مشغولند. گاهی کاملا سیاه پوست، با موهای سیاهتر از پوست بدن، عین همه دختربچه ها متشکل از دو تا سک که یک مغز بی تاب و یک جفت چشم کنجکاو را اینور اونور می کشند... گاهی هم بچه ها تغییر رنگ داده و سفید ترند. یکم که بزرگ می شن ییهو چادر چارچوق پیچ می شن و از انظار قایم می شن! از معضلاتی که انگار بیشتر خانواده های مهاجر اینجا دارند! دخترهاشونو تو سن بلوغ سنّتی دوست دارند حال آنکه بچه طفلک دلش می خواد تو این محیط و عین این محیط باشه و خب می ره سمت دعوا و ناهنجاری ها و گاهی مخدر و پلیس و الخ...

اینها را که می بینم گاهی یاد ... می افتم از خراسان. تخم و ترکه اش دقیقا هندی بود. یک خال قرمز اگه می ذاشت وسط پیشونی اش، ردخور نداشت که هندی است! عین همونها طلاهای کلفت دست میکرد، دیر به دیر حموم می رفت و ماشاالله درشت و کارکن بود قشنگ...

یادش بخیر.

دسته علی به همراهش هرکجا که هست...