رفتیم قدم زدیم
یک عاااالمه خرید هم کول کشیدم تا خونه. فقط چهارکیلپ شیر و آب بود، باقی نون و هویج و تخم مرغ و بیسکویت و سیب زمینی...
نون حجیمش، مال امروز بود. به مراااااتب نون خودمون بهتر میشه تو خونه. قراره فردا بازم بریم دورهمی. صبح پیشنهاد دادم یک نون بپزیم ببریم، بلکه اونها هم خودشون بپزند دیگه. آبجی مخالفت کرد. بهانه کرد در واقع.
شب که دیدم اینهمه اختلاف هست، بازم پیشنهاد را تکرار کردم، و عجیب بی دلیل مخالف بود...
خب طبعا انجام نمیدیم ولی داشتم فکر میکردم این که هر روز داره به من میگه منعطف باش، مثبت باش، خودش کوچکترین نرمشی نداره. وقتی کاری را نخواد بکنه، چیزی را نخواد بخره، به ضایع ترین فرم این کار را میکنه و وقتی بهش نشون میدم، عصبانی و ناراحت میشه...
نمیدونم چرا. ما سالها با هم زیسته بودیم، من اینجوری نبودم گمونم، شایدم بودم. بهرحال الان دارم به خیلی از بدرفتاری ها، دقت میکنم. شاید بزرگ شدن، همینها را هم شامل بشه. و میشه. من بچه هایی را میشناسم که سبیلشونو سه تیغ میکردند، زن و بچه داشتند، کار و شغل و عنوان داشتند، اما، عجیب کودک مونده بودند...
عجیب...