نذری
دیروز مهمونی برگزار شد. پیتزا درست کردیم و دلمه. عالی نشدند هیچکدوم ولی خب. سیر شدیم دیگه. تند بودند هر دو تا غذا. همه گفتند خوبه و می خوریم و دوست داریم و الخ منتهی، دیگه نمی دونم تعارف کردند یا دوست داشتند. بد هم نبود زیاد ولی می تونست بهتر باشه خیلی.
حمید، یک جعبه گز آردی برامون آورد. خریده بود ده پوند، بگو چهارصد هزار تومن!! دوست ندارم این قلم از کار را. دانشجویی است و بهتر است خالی از تشریفات باشه بهرحال...
بعد از ناهار، باران همه را کشید بیرون، بردمون پارک. بستنی می خواست، از مدل قیفی، از ماشین! مدل فریزری را می گه دوست ندارم. بچه پر رو.
تو یکی از پارکهای اطراف جشن تولد برای پارک گرفته بودند! هفته قبل اطلاعیه اش را دیده بودم. از ساعت یک تاچهار تو کلیسایی که اون حوالی بود. دیگه رفتیم اون سمت و خب خیلی باحال بود. از دور کلی چادر زده بودند جلوی کلیسا، یک سرسره بادی بود و بلندگو و کلی میز و صندلی که ملت نشسته بودند و تو هم وول می خوردند. جلوتر که رفتیم، یک عده ای نشسته بودند کلیسا را نقاشی می کردند. مسابقه آزاد انگار. یکی داشت برای بچه ها بازی برگزار می کرد. از اینها که شعر می خونند و راه می رن و وقتی شعر را قطع می کنه باید روی چندتا حصیر کوچیکی که اونجا رو چمن رها شده بود بایستند وگرنه بازنده حساب می شن. یک سمت دیگه دروازه ای با کلی بادکنک ساخته بودند که گویا خط شروع مسابقه دو بود برای بچه ها. آخرهای کار باران هم یک مدال از این مسابقه به گردنش آویخته بود!!
توی کلیسا، میز چیده بودند و از قهوه تا کیک و آب میوه و خود میوه، سرو می کردند همه را! جالب بود. اولین جایی که چیزی مجانی به ملت می داد!! هررررررررگز ندیده بودم تو خارجه، تا رسیدم به این کلیسا! من یک قاچ انبه خوردم. بار اولم بود خود میوه انبه رامی خوردم. باحال بود، نه اونقدر که بخوام مجدد. از بس ناهار خورده بودیم دیگه کسی تمایلی به هیچی نداشت. یک برش کیک را سه نفری فقط مزه کردیم و ریختیم دور! یکی دو تا فنجون قهوه گرفتند بجه ها، نشستیم یکم ملت را نگاه کردیم و خوشبختی را نظاره کردیم که چطوری می تونه باشه! بچه هایی که از کودکی، شادی و رقص را تمرین می کنند...
یک نکته ماجرا این بود که خیلی ها رد می شدند یا اون عقب ترها نشسته بودند و هجومی به سمت این نذری ها نبود! گویا هر کلیسایی آدمهای خودش را داره که آدمهای بقیه کلیساها خیلی رغبتی به مشارکت تو برنامه این یکی کلیسا ندارند. سیاه ها نبودند اصلا. با وجودی که توی پارک، سیاه کم نبود اغلب. یادم افتاده بود به هیئت های عزاداری آبادی ما. تو آبادی ما هر قوم و هر محله ای برای خودش یک هیئت داره و هرساله اینها در رقابتی مضحک، سعی می کنند مراسم خودشون پر شورتر باشه. تصور کنید اگه این آیین خرافی می بود چه قوم گمراهی بودیم که ماشینها را انداخته اند تو سرازیری رو به دره و تازه از هم سبقت هم می گیرند!! هر سال یک علم و کتل بزرگتر، یک خرافه نو تر، مثل خریدن لباسهای شیر و سایر حیوانات برای تسری مراسم کربلا به حیوانات حتی! شیرهایی که کاه به سر خودشون و مردم می پاشند در این عزا...
مذهب، و کلا دین، در هر اسم و ذیل هر پرچمی باشه، گویا سر نخش دست یک ذی نفع من یشا است...
دست خدا؟
نه!
دست خر سوار!
همه ما می دونیم که دین فقط دست بگیر داشته است! باید بری پول بریزی تو ضریح تا کار پیش بیاد. امامزاده پا نمی شه نصفه شبی یکم از پولهاشو ببره بده در خونه فلان محتاج، ولو که صبح جنازه اون محتاج را بیارن دور امامزاده طواف بدن و پای پاش دفنش کنند!
حالا، برای ارگان مذهبی ای با این مشخصه، چه منفعتی وجود داره که نذری می ده؟! می گن اولین دیگهای نذری را تو تهران، تو سفارت انگلیس بار گذاشتند! و از قبل اون الان سالهاست دارند می دوشند!! بی شک وقتی کلیسا یا مسحدی چیزی به مفت می ده کسی بخوره، حکم کاه و یونجه ای را داره که به خر می دن که بتونند ازش کار بکشند! رد خور نداره، ولو اینکه صادق هدایت اینو کشف نکرده باشه!