یازده صبح به وقت اینجا
تقریبا تا الان تو تختخواب بودم. البته گرسنگی و دستشویی اجبارا از تخت سوا ام می کنه منتهی،
گرمای تخت دلپذیر است، و ذهنی که از مسائل جدی و درس و مقاله بیزار است این روزها، ترجیح می ده کلیپ های بی ارزش طنز و گاهی سیاهه هایی از واقعیت های این روزها را بشنوه ولی کار جدی ای نکنه. فوقش زبان بخونه یکم، همون حین هم بدونه حواسش نیست به کار. دل نمی ده.
با اینهمه، یک اشتباه علمی داشتم که امروز به یمن همین کلیپ ها فهمیدمش. تعریف صحیح امواج دیجیتال و آنالوگ، و تمایز ماجرا با discrete و continuous از مسائلی بود که وقتی بخوای چیزی بنویسی باید بدونی، وقتی چیزی می خونی باید بدونی، و در عین حال اگه ندونی و خلط کنی خودت نمی فهمی ولی اهل فن می فهمند چیزی در بساط نداری...
یک کلیپ هم دیدم از افتضاح اخیر ابی در کنسرت ارمنستان. گویا هر بلیط 300 دلار بوده است، بعد به قول یارو نصف زمان کنسرت که میکروفون را سمت تماشاچی ها گرفته که اونها بخونند، نصفه دیگه ماجرا هم یک زمزمه هایی می کرد که من از اون بهتر می خونم الان! طفلک رید به سابقه ای که داشت هرچند، اونقدر درخشان هست که اگه دیگه تکرار نکنه کارشو، فراموش کنند مردم و فقط همون دوستانی که بلیط خریده بودند تا مدتها از داغی که به دلشون موند حرف بزنند هرچند تمام اون 300 دلار هم برای صدای ابی نبوده به طبع. دور هم بودن و گروه بودن و یک صدا چیزی را گفتن و دانستن اینکه کلام بعدی و قدم بعدی و جمله بعدی چی است و با چه سرعتی و تناژی و ...، این تجربه ای است که مدتها و مدتهاست از سفره مردم رفته، ولی تو دلشون مونده است. بهرحال پیش میاد دیگه. اجرای زنده است. آب است و آتیش! شلّه می شه گاهی.
باید بشینم سرچ کنم ببینم چه تستی باید قبل پروازم بدم. چند تا و چند تومن و اصلا اجباری هست یا نه و ... حوصله اش را هم ندارم. خاک بر سر چین با این تجارت منحوسش که دنیا را به گا داد مردک.