بارون
دیشب خوابها مختلف بودند. سفینه فضانوردان از اورانوس برمیگشت و گویا کرونا تا اونجا هم رفته بود. نگرانی شیوع گونه جدید مطرح بود...
مادر نوچه ام با مادر... حرف زده بود و نوچه الان داشت توی چت بهم میگفت که دیگه دنبال فلانی نباش و اون تمام شده ماجراش و سر خونه زندگی خودشه و بالا سر دوتا پسرهاش(!).
همینه دیگه. وقتی قبل خواب جواب آقا مرتضی همکار اسبق را بدی، یکی دیگه از همکارهای اسبقت از ناخودآگاهت میاد میره تو خوابت.
با عمه ات راجع به نوه هاش حرف بزنی، نوه های یکی دیگه میاد تو خوابت
عکسهای گوشیتو نگاه کنی، اون پرونده هم باز میشه و ارواحی ازون سیاهچال ذهنت ازاد میشن میان تو خوابت.
همه اینها با هم سناریو میشه و مشغولت میکنه. همین دیشب به یکی میگفتم مغز آدم بزرگترین خدعه گر است و توصیه کردم یک اجر برداره مححححکم بکوبه دو ملاج خودش، که مغغغغزش فریبکارش تادیب بشه. اینم توانایی مغز در سر هم کردن سناریوهایی که هر تکه را از جایی دزدیده...
بارون شدیدی است، زیباست ولی. عالی...