شعر بالای وب را خوندید؟ مال مولوی است.
حسادت منو برانگیخته خدایی! چقدر روان است! چقدر خوشبختی بزرگی است که بشه آدم اینقدر روون، اندرونشو مطرح کنه!
بانگ گردشهای چرخ است این که خلق، می سرایندش به تنبور و به حلق...
هعی!
وحلل عقده من لسانی این بوده ها!
وحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی...
موسی وقتی از خدا ابزار طلب می کنه، استعانت که می کنه، نمی گه یک مار بده من، یک گشت ارشاد بده من، یک سیستم شنود روسی بده من، یک عده فدایی هیپنوتيزمی بده من! نمی خواد زوری کسی را ببره بهشت! می خواد عرضه کنه، ملت اختیار، و انتخاب کنند...
می گه زبون منو باز کن که بگم، عرضه کنم، مطرح کنم! نه بیشتر.
موسی برای قومش قائل به عقل بوده. قائل به شعور و قدرت انتخاب بوده و تهش که انتخابش نکنند، قائل به حق تعیین سرنوشت بوده! زورتپونی و گله گوسفندی نمی خواسته قوم را هی کنه سمت حوری ها و آبشخورهای شراب...
راستی اینم بگم، اگه از شراب تصور رویایی و باحالی دارید، اصلا اینجوری نیست ها. اصلا و ابدا چیز خوشمزه ای نیست که هیچ، بد مزه است و ملت باهاش نمی دونم چیپس و ماست و باقی خوراکی های مزه دار می خورند که مزه اصلی را زایل کنه. بیخود نیست بهش می گن زهرماری! می دونید؟ گفتم دلتون نخواد! من اینجا تو این چهارماه دو تا بطری فقط خوردم. دیگه برام نخرید آبجی! یعنی از آیتمهایی بود که دلش نمی خواست بخره! میگفت بخریم، ولی از جلوی راهروی شراب ها همیشه به سرررررررعت رد می شد در حالی که صورتشو هم اونور می کرد که مبادا خلاصه...
حالا انشاالله اگه مقرری ام برقرار شد، بعنوان دوا، سعی می کنم مشروب گرون هم بخرم برای خودم، قبل خواب بزنم بر بدن. ته لیوانش گویا قبل خواب خوبه. دیگه کابوس نمی بینه آدم...