دیشب، خیلی خوب بود.

حمید و زنش زنگ زدند که ما میایم اونجا. بعد یکم هم رسیدند و یک چند ساعتی دور هم بودیم. من تجربه این دورهمی های دوستانه را ندارم زیاد. خیلی وقت است که دوستی نداشته ام آنچنان، اینه که خیلی مزه داد. راستش از ظهر یادشون بودم من. در واقع ناهار دیروز پیتزا درست کردم و اونقدر خوب و خوشگل و خوشمزه شد، که مدام اینها و امیر و بر و بچه هاش تو ذهنم بودند. دفعه قبل که اومدند و براشون پیتزا درست کردم خوب نشد. خودم  راضی نبودم. دیروز، پیتزاهه کونی بازی در نکرد و عالی شد. گوشت و قارچ هم درست کرده بودم قشنگ ادویه دار و مزه دار شده بود. تمام مدت از قبل از خوردن تا بعد، جلو چشمم بودند تا اینکه شب خودشون اومدند و آخر شب، سه قاچ باقیمانده از پیتزا را دادم با خودشون بردند! همینقدر ساده، همینقدر صمیمی. ممکنه تندی اش زیاد باشه براشون و نخورند و یا از پنیر بز روی پیتزا خوششون نیاد منتهی، فحش نمی  دن. می خورند دیگه. یقین دارم دوست دارند.

دفعه قبل برامون گز آردی کرمانی خریده بودند به ده پوند. بجز همون سری که با خودشون خوردیم، یکسری هم به یک مهمون ایرانی دیگه دادیم اونم کلی کیف کرد. دیشب هنوز هم گز بود، برای خودشون آوردیم یک عالمه ذوق کردند! 

زن حمید آیفون سیزده خریده بود. 770 پوند گویا. قشنگ بود. ذوقشو می کرد. شارژر روی بسته گوشی نیست گویا و همزمان که اومده بود ما را ببینه، گوشی اش را هم برای اولین بار شارژ کرد. به بهانه اینکه گوشی باید مرتبه اول فول شارژ بشه، تا 98% شارژ نگهشون داشتیم! دیگه حمید داشت می مرد از خواب. طفلک فارغ التحصیل دانشگاه تهران، اومده اینجا نمی تونه فاند پیدا کنه، رفته تو شرکت آمازون کارگری می کنه. بسته بندی و نظارت بر بسته بندی و ... بچه های خوبی اند. خیلی...

همین

بریم یکم بخونیم تا بعد