دیشب بحث این شد که من چی می خوام،
و من گفتم خونه!
بعد ازم سوال شد که منظورت چیه، چرا، الان مشکلت چیه...
راستش من آدم سریع الانتقالی نیستم اصلا. نتونستم دقیقا به این سوال جواب بدم که چرا من تو نهان خودم اینقدر احساس نیاز به خونه می کنم، در حالی که خب عین خلق خدا بالاخره یک جای گرم و امنی همیشه داشته ام که توش زندگی کنم. پس این چیه که در من ارضا نشده و من همچنان گرسنه این ماجرا ام...
الان، چند ساعت بعد از امتحان، دارم فکر می کنم که بحث من بحث گذران نیست. من مادامی که خونه ای نداشته باشم زندگی نمی کنم. تصور کنید همه آدمها، و از جمله من، وقتی چیزی را دوست داریم می خریم. حالا یا فوری یا با کلی برنامه ریزی و صبر و قرض و .... بعد این چیزی که خریدیم بخشی از خاطرات ماست. از شکل گیری نیازش بگیر تا مغازه ای که ازش خریدیم و آدمی که باهاش خرید رفتیم و چطوری تا خونه آوردیم و چطور باز کردیم و استفاده کردیم و تعمیر کردیم و الخ. باور می کنید حتما که من الان دقیقا یادمه هر جاروبرقی ام را از کجا و به چه قیمت و با چه میزان وسواس خریدم. یخچالم، فریزر، ساز، تخت، تشک، بگیر برو تا فلان لباس و کفش و دمپایی حتی. اینها همون زندگی آدمه دیگه. سنگ نشانه هایی که چطور کم کم مسیر را طی کرده ای. حالا مادامی که تو خارجه ای و کل زندگی ات را باید به بیست کیلو چمدون بزرگ و پنج کیلو چمدون کوچیک محدود کنی، دو راه پیش رو داری. یکی اینکه نخری! پا رو خواسته هات بذاری که من اینجا خونه ای ندارم که اینها را توش بذارم فلذا نمی خرم.
یا می خری، و بعد سر به زنگاه، درست عین سفری که من از پرتغال اومدم اینجا و شمّه ای از مرگ را تجربه کردم در جا گذاشتن اشیا و وسایل و متعلقات، تجربه بکنی. یعنی مادامی که خونه نداری زندگی نداری عملا، اینجور بگم! از اول چه نخری معذبی چه بخری با تلخی می خری و این چیزی است که اذیت می کنه منو. ایامی که بازگشت نداره و تو نمی تونی زندگی کنی! هدر می ری، سر اینکه یک عده زالوی کلّاش افتاده اند به جون جیبت و اعتبارت و ملیّتت و هستی ات را خرج عقایدشون می کنند، و چه بسا منافعشون، که استتار شده پشت عقاید ریایی...