محیط تازه که میرم، هرکاری روزهای اول بکنم انگار الگو می شه برای تمام مدتی که اونجا هستم. بخاطر همینم سعی می کنم یعنی تصمیم گرفتم اینحا که اومدم درس بخونم بجای گوشی و وبلاگ و الخ منتهی، 

مگه می شه؟!!

خوابگاه است و ماجراهاش و شانس ما که قبل از ما اومده است ساکن شده است :))

صبح، رفتم نون تست کنم و آب جوش بردارم. آشپزخونه طبقه پایین است. تا مشغول بودم آقایی از پرو اومد به نام هوگو. همسایه روبرویی من است اینجا که  دیروز هم دیده بودمش. یک لیوان یخ برداشت با خودش برد و بعد تو پله ها رسیدم دیدم کمرشو گرفته ایستاده است. آسانسور بخاطر کرونا بسته است. بهش گفتم سالمی؟ گفت ده سال قبل تصادفی کرده که عصب سیاتیکش فلان شده و هوا که سرد می شه فلان می شه و خلاصه گلایه داشت که دستش نمی رسه که دوا بماله به موضع. بعد هم ازم پرسید می تونم کمکش کنم؟ منم که ایرانی ساده، گفتم باشه اگه لازم شد خبر کن. در اتاقها بودیم دیدم می گه پس من منتظرتم!

دیگه صبحانه ام را خوردم و با خودم فکر می کردم خدایا اگه یک دختر بود حالا عمرا به پست من می خورد ها، ولی الان یک خیک پرویی می گه  بیا به من لوسیون بمال! حالا سواد پزشکی ام هم که در حد جلبک هی فکر می کنم خدایا نکنه جای ناجوری اش باشه. میگه خودم دستم می رسه ولی فشار نمی تونم بدم و اگه کسی فشار بیاره خیلی بهتر می شم. 

خلاصه،

نونمونو خوردیم و بسم الله گفتیم و پاشدیم رفتیم اتاقشون.

یک عااااااااااااااااااالمه شیشه نوشیدنی رو میزها و تو یخچالش بود! شش تایی کرم و لوسیون برداشت داشت توضیح می داد که کدوم بد بو بوده و الخ، که خلاصه جمعش کردم گفتم هرکدومو لازمه بده تا بمالم. یکی اش را داد دستم و پشتشو کرد و زارتی تنبونشو کشید پایین تا نصفه های قنبلش، دست گذاشت رو دنبالچه اش که اینجا رو بمال!

دیگه دلتون نخواد، دنبالچه آقای هوگو را با دو انگشت شست مالش دادیم براش!!! عینهو دلّاک های شریف!

تف تو این شانس فقط!

توافق دارید؟!

مثلا اگه خانوم رنا یا اون یکی خانومه که از مجارستان بود فلانش اوخ شده بود، احتمالا سیروس براشون می مالید!

سیروس پسر ایرانی است که دیشب نون و مربا خورد شام و حدود سه ساعت تو آشپزخونه با این دوتا دختره حرف می زد! چرا یادم رفت اسم اون یکی را. برزیلی بود و سفید. انگلیسی اش افتضاح.

بریم تاعادت نکرده ایم به گزارش نویسی...

راستی، هوگو داشت می گفت که همه پشتش نیاز به روغن داره ولی این بدترین نقطه هست که خودش نمی تونه! فکر کنم می خواست قشنگ یک ماساژ بگیره از من!

جدی می گم ها! قنبلهاشو نشون می داد وقتی که می گفت!!

به  قول ابی،

عاقب کار را باش!!