یکی رفقا بود، چند وقت قبل، خودشو پاااااااااااره کرد، سر اینکه بلیط از نمی دونم کجا به کجا گیرش نیومده و بااااااااید بره و کار داره و دانشجوهاش رو زمین اند.

بالاخره رفت.

امروز، خبر داده که در آن شهر مقصد با دوستش توی تیبا بوده نمی دونم چپ کرده اند و فلان شده و الخ!

بعد آدم یادش میاد که چه دشنامها به زمین و زمان می داد که نکنه نتونه بره، ( و به گا بره!) کلا تو کار خدا می مونه، که اصلا ارزش تلاش کردن که هیچ، ارزش دعا کردن داره بعضی کارها، که من حالا طلبکار ننه ام شده ام که چرا دعا نمی کنه؟

نمی کنه که نکنه! می خوام  چکار؟ که چی؟

خیلی وقتها فکر میکنم به اون مسافرهای بیگناهی که تو پرواز اکراینی به دست جمهوری اسلامی نابود شدند، در اقدامی دقیقا مصداق بی خشی از جنایت و توحش اسلامی. فکر میکنم این طفلک ها، وقتی عوارض خروج از کشور می دادند...

تصور کن! 

مسافر معصوم رفته ایستاده پول می ده،  حاصل پس انداز و نخوردن و اصلا گیرم دزدی کردنش را با دست خودش می ده، که مامور اجازه بده این بره کشته بشه!!

باید پارو نزد، وا داد!

به قرعان!