خب، به سلامتی و دل خوش، همسایه مجاورم را امروز زیارت کردم.

مایارا، یک دختر قد کوتاه و نسبتا سن بالا از برزیل. 

تازه از مسافرت برگشته و داره به گلدونهای فلفل و کدو و خیارش می رسه. رنگ پوستش تیره هست و یک خالکوبی مفصلی رو پشتش داره که زبانه هاش تا سر شونه های لختش پیداست. بهش نمیاد! رنگ آبی و مشکی که استفاده کرده با رنگ تیره پوستش، چیز خوبی نداده است ولی خب، پشت کارشه! خیلی شاید خودش نبینه و بعدشم لابد دوست داشته است.

دانشکده اش همین روبرو است اینجور که میگه و تو اتاقش هم یک ماکروفر یا ماکروویو داره که من اگه در بزنم، می تونم ازش استفاده کنم!! فکر نکنید حکایت طوطی سخنگو و مارمولک پرنده باشه ها! نه این انگار جایی از دنبالچه اش مالیدن نداره. از سر لطف گفت.

همین.

هان راستی، نگم از لباسش!

یک شورت داره، یک تک پوش! سفید توپ توپی هم هستند. خدا این نعمتها را از ما نگیره!

البته پر و پای قشنگی نداشت. لاغرو بود. اگه بنا به لاغری باشه که خودم شاه ام تو استخونی ها! زن باید یکم نرم باشه! نتیجه اینکه، در امان است!!