زیرسن

حرف زشت توشه، زیر سن ها نخونند. از اندام آدمیزادی نام برده شده است، شنیدنش برای آدمیزاد بد است!!

همینقدر تباه!

آره.

چه باحال! طرف اومد در زد، گفت لباس برای شستن اگه داری بده!

ولی تو گاری اش فقط حوله بود!

این فرق کرد با چیزی که نوشته بودند و از سیروس هم پرسیدم.

شاید برای لباسهای شخصی فقط باید خودمون ژتون بخریم! حوله ها را خودشون می شورند! 

من و اینهمه خوشبختی محاله محاله :))

 

می دونید، دارم فکر می کنم به صاحب خونه اسبقم.  حرومزاده یک اتاق که شاید یک چهارم این فضا بود را با حموم دستشویی خارج از اتاق و مشترک با بقیه بدون این امکانات خدماتی بدون اینکه ماه تا ماه کسی را بیاره که خونه را تمیز کنند با اون وضعیت که باید خودمون می رفتیم کپسول گاز می خریدیم و تازه نگران قبض ها هم می بودیم و خلاصه با هزار تا مکافات را، داشت چطوری شیاف من می کرد!

و البته الان شیاف بقیه!

البته این قانون طبیعت هستش ها. خسارت های بی پولی!!

همون سالها با وجودی که اتاق من از همه کوچیکتر بود و به ظاهر کمترین اجاره را من می دادم، اما وقتی حساب می کردی که اجاره هر مترمربع را چقدر داریم می دیم هر کدوم، مال من تقریبا دو برابر بقیه بود!

یعنی قشنگ یک برابر خسارت داشتم می دادم!

می دونستم هم ولی خب، چه می شد کرد؟

پولم کجا بود که خرج کنم؟

با کیر مردم هم نمی شه جلق زد می دونید.

حداقل من از اونهاش نبودم و نیستم.

دیروز به یکی رفقا می گفتم که ما فکر کردیم استاد دانشگاه شمال شهر تهران پیدا می کنیم، پولدار و ول خرج، قشنگ می دوشیمش، نگو کلا خشک کرده بود! خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم!

 گفت تو این کاره نیستی.

حالا راست هم می گه. ما را  دوشیدند، که ما کسی را ندوشیدیم...

نامردها...

ولی اگه دنیا اینهمه گرد است که من الان دارم می بینم، واقعا کسی ستمی بر کسی دیگه نکرده است جز بر خودش! خوب باشید و خوبی کنید که این جهان کوه است و فعل ما صدا!

بفرمایید بریم  حمّام، خدمتتون باشیم.

(گاهی این کلیپ هایی که تو اینستاگرام هست را نگاه می کنم، مثلا دکترهلاکویی، یا چندی قبل از فتحعلی اویسی، یا چمیدونم از کاردان، اینها همه سنهای بالای شصت هفتاد دارند حرف می زنند، بعد چیزی که می گن و فهمی که از زندگی کرده اند را وقتی بیان می کنند، می بینم منم می دونستم. منم بهش رسیده بودم. شاید اونها هم سالهای سال قبل رسیده بودند و الان فقط موقعیتی شده که بیان کنند، نمی دونم. فقط می دونم که راه را اشتباه نرفته ام. 

فقط کوس نکرده ام، می دونید. وگرنه باقی دریافت ها م درست بوده است.

نشون می ده که معرفت، تو اون چاهی نیست که ملت همه مشغول به حفرش اند!

تو اون یکم آب گنده هست، فوق فوق فوقش توله آدم! که بازم اولی قابل تحمله اما دومی، پناه بر خدا اگه بد باشه هم!

ادامه نوشته

نت های موسیقی

این لینک راجع به نت های موسیقی هست. بخونیدش جالب است.

یکم هم چیز بلد بشید، اشکال نداره.

اطلاعات عمومی هستش ها فکر نکنید خیییییییییلی انتظار بالایی ازتون می ره.

جالبی ماجرا برای من اینه که چندسال قبل که ساز خریدم و کلاس رفتم و یکم کار کردم، چیزهای نویی یاد گرفتم و الان حسب کارم دارم به فیزیک رجوع می کنم که اون چیزهای مرتبط با ساز را اینجا به لحاظ علم فیزیک هم می تونم ببینم و در واقع بین فیزیک و موسیقی که شاید به ظاهر ربطی به هم ندارند، پل می زنم و این پل زدنها ته تمام لذّتی است که من چشیده ام!

اصلا پل زدن خیلی خوبه!

به جان خودم! شما هم سعی کنید پل بزنید، خاطرات خوبشو بیارید به همه بگید، فضا مثبت بشه یکم.

 

https://musicforlife.ir/%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C/%D9%86%D8%AA-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D9%87%D8%B1-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D9%86%D8%AA-%D9%87%D8%A7/

 

یک گاهی آدم از خودش می ترسه گمونم!

گفته ام شاید که از ماشین مینی خوشم میاد از فرم احمقش و در و دکور داخلش که کم مونده ساعت شماطه دار را هم بازسازی کنند توش. 

الان رفتم شیر گرم کنم، پنجره های آشپزخونه همه باز است. نگاه می کنم می بینم روبرو، نمایشگاه مینی است! یک چیز عظیم، شاید ده تا دهنه مغازه، مفصصصصصل!

پائولا داشت آشپزخونه را تمیز می کرد. چنان تند تند کار می کرد که انگار بگی عقب است و ماشین دم در منتظرش ایستاده. خدایی  برای کسی که هیچ ماموری بالا سرش نیست، این وجدان کاری ستودنی است. نه که فقط این باشه، اینجا همه همینطوری اند. کون کار را پاره می کنند اصطلاحا.

اما ما چی؟!

 

پلوپز

امروز نحوه کار پلوپز را، منظورم مکانیزم مهندسی اش هست، اینکه کی و چطور خاموش می کنه، اینو فهمیدم.

البته خودم به فراست دریافته بودم ماجرا چیه ولی کلیپی که دیدم بازم چیزهایی برای یاد دادن داشت. مثلا نمی دونستم که آهنربا بر اثر حرارت خاصیت خودش را از دست می ده. اگه دائمی باشه که کلا به گا می ره و اگه آهنربای الکتریکی باشه مختل می شه. تو پلوپز دو سه تا نکته  از علم را تلفیق کرده اند یکی اش همین خاصیت آهنربا ها بود. یکی دیگه اینکه آب تا صد درجه دماش اضافه می شه بعد از اون دیگه هرچی حرارت بدی صرف تغییر فاز از مایع به گاز می شه. این دومی را بلد بودم و حسب همونم سوپ پختم تو پلوپز منتهی، از اولی اطلاعی نداشتم راستش.

حالا. دارم فکر می کنم توی پلوپز کیک بپزم! یکبار پختم اینقدر اذیت شدم که نگو. تا وقتی مایع بود، روشن بود. بعدش زارتی خاموش کرد و دیگه هم روشن نشد و دهن ما و کیک را خلاصه سایید. الان دارم فکر می کنم اگه مایه کیک را بریزم توی یک قابلمه، و اون قابلمه را شناور کنم توی پلوپز، پلوپز تا وقتی آب دورش باشه دما را روی صد حفظ می کنه. حالا تنها نکته اینه که کیک به دمای 180 درجه نیاز داره و صد درجه،  چندان تناسبی با ماجرا نداره. بعدشم اونهمه بخار آب دور ماجرا باشه یحتمل به گا می ره. روش هم که شعله نمی بینه در هر حالت و سرخ نمی شه. تهش هم حتی سرخ نمی شه چون با شعله که در تماس نیست که. یک چیز سفید مسخره ای از آب در میاد که خب، نمی دونم به پختنش می ارزه یا نه. همزن برقی هم نداریم در ضمن.

حالا ببینم چی می شه. یا راهی خواهم یافت، یا راهی خواهم ساخت! شکم است شوخی نداره اصلا.

یک کشو دارم،

بوی ایران را می ده!!

هنوز دارم چیزهامو از این کشو به اون کمد جابجا می کنم تا بلکه جا بیفتم یکم. تو این کشو که می گم، دو تا رشته آش دارم، یک بسته کوچیک نبات سفید، یک بسته زعفرون، دو بسته تمبر هندی. درش را که باز می کنم، بوی ایران میاد ازش!!

ساکن اتاق 116، یک دختر برزیلی است، قهوه ای رنگ، نرم و گوشتی و خنده رو و البته غیرجذذذذذذاب برای من. ماکارونی درست کرده بود نصفشو خورد، نصفشو برد! چیزی بیش از رب گوجه و ماکارونی ندیدم توش. گوشتی قارچی... هیچ.

مایارا هم یک ماهی تابه مجلسی و بزرگ برنج و مخلفات درست کرد. نمی دونم کجا گذاشتشون که فقط یک بشقاب ازش دست گرفت برد بالا! حواسم نبود. یعنی ممکنه داغ و داغ کرده باشه تو یخچال همه را؟ نمی دونم. برخلاف ماها که برنجمون ساده هست همیشه، یعنی با آبگوشت قاطی اش نمی کنیم، اینها و البته هندی ها هرچی قراره بخورند را توی برنج می تپونند. عین استنبلی یا باقالی پلو منتهی می بینی مثلا بروکلی هم توی برنج هست!

از لذّت های دنیای محدود من،

یکی هم خاروندن جای زخمی است که می خواد خوب بشه!

بخصوص اگه یکم عمیق بوده باشه و خون روش دلمه شده باشه که از زیرش پوست نو بیاره!

آره لذّت می ده!

اگه بخوام توجیهش کنم نه که حس میکنی پروسه بهبود را داری لمس می کنی (حالا اگه مختلش نکنی)، بهت مزه می کنه.

ولی کلا اصطکاک، لذت بخش است. موارد دیگه ای که بشر لذت وافر می بره هم از قضا خیلی اش مدیون اصطکاک است، تا جایی که کاندوم خاردار هم می سازند کارخونه ها، و می خرند مشتری ها!

زنده باد اصطکاک های نرم و روغن کاری شده و کنترل شده، در خارج از حیطه اعصاب.

 

آقا رفتم دنبال خانوم پائولو. گویا قرارداد خوابگاه من دست ایشون هست و من باید امضا کنم. این جند روزه ندیده بودمش. یعنی مدام دفترش بسته بود. الان رفتم از این خانوم خدمه که دیروز اتاقمو تمیز کرد پرسیدم پائولو کجاست؟ گفت خودمم!!!

یعنی نگاه کنید اگه ما بودیم برای آفتابه هم مسوول می ذاشتیم که حقوق بکنیم تو جیبش ها. دیگه بحث معلمهای پرورشی و نمی دونم امامان جماعت مدرسه ها و بعدش هر جای مربوط و نامربوطی یک آخوند بزرگوار را تپوندن که معرف  حضور همه هست. ولی در خارجه، مسوول خوابگاه همون نظافت چی هم هست، اتفاقی هم نیفتاده! خیلی شیک و مجلسی کسی کار داره کافی است تو راهرو نگاه کنه ببینه جاروبرقی در کدوم اتاق هست و ایشون کجا داره کار میکنه! پشت میز تمرگیدن و فضولی تو کارهای بقیه کردن و فساد کردن، کار نیست مسلمونها! کار کنید، بیاموزید! 

طاق کسری

میگن زمانی که پیغمبر دنیا اومده، طاق کسری ترک خورده است.

حالا اینکه اون زمان کی بوده که تونسته مقارنه این دو تا واقعه را ثبت کنه، درحالی که در ثبت خیلی چیزهای بعدتر جای اشکال و شک هست و اصولا علم رجال و درایه که اینهمه مشغله در حوزه ایجاد کرده و یک عده می خونند و یک عده درس می دن و الخ اصلا منشا و علتش همین بوده که اخبار ضد و نقیض بوده است...

بهرحال. کاری به اون ندارم. اون واقعیّت.

صبح یک کلیپ می دیدم از میدان امام اصفهان و طاق هایی که ترک خورده و گنبدهایی که عنقریب فرو می ریزه! مونده ام این هم بشارت ظهور یک نبی تازه است؟ از سمت کابل اینبار؟! خدایی گوز چه کارش به شقیقه آخه؟ کی می خواهیم دست از مهملات برداریم؟

دکتر هلاکویی می گه تو اگه یک کتاب در تایید عقاید و باورهای مذهبی خودت خوندی، باید تمااااااااااااام کتابهایی که بر ضد اون عقیده هستند را بخونی، که بدونی اشکال به کجاشه و قوت و ضعفش کجاست و کجا ممکنه بلرزه پات. اینکه یک چیزی را گرفتی راست دماغت و هی به به می کنی اش و گوشت به بقیه بدهکار نیست که هیچ، همه را هم بر خطا می دونی، این که هنر نشد که!

اینبار میدان نقش جهان که حتی اسمش هم دزدیده شد و به  نام میدان امام سند زده شد، ترک خورده است! یحتمل تا ده سال دیگه اثری ازش باقی نباشه اگه واقعا سرعت نشست زمین این باشه که می گن! چهل سانت طی ده سال، یعنی نابودی کامل. گویا فرودگاه اصفهان هم همچین ترکهایی رخ داده و حالا اینکه امنیت پروازها چی می شه، بازم خدا عالم است.

 

اشعار یغمای جندقی را بخونید. قشنگ اند:

 

گفتمش یغما بماند یا رود بیرون ز بزم؟

گفت چون وصل اوفتد رخصت بود دلاله را

 

دلاله یا جاکش، به شخصی گفته می شد که واسطه وصل و آشنایی و عروسی می شد در واقع. کسی که کسی را برای کسی پیدا می کرد و کار را تا مرحله ازدواج پیش می برد و بعنوان دستمزد یک کله قندی، نباتی، خلاصه یک کادویی کاسب می شد. همون جاکش، با بار لغوی مثبت البته. عموما هم یک کار زنانه بود در حالی که ورژن مردانه اش همون جاکش نامیده می شد. تفاوتش هم این بود که دلاله، منتهی به ازدواج دائم می شد ولی در بحث جاکشی، یک ارتباطی که امروزه بهش می گن حهاد نکاح، برقرار می شد و خر راضی خدا راضی، بعدش می رفتند دنبال کارشون.

این حمامهای عمومی که ور افتاد، آمار ازدواج افت کرد به نظر من. جا داره در دولت اسلامی داشتن حمام قدغن بشه و شهرداری و نظام مهندسی اجازه ساخت حمام را توی خانه ها نده و اداره گاز از وصل انشعاب گاز ممانعت کنه و اداره آب هم مراقبت کنه و درعوض حمامهای زمان سابق باز رونق بگیره، البته بعد از ساخته شدن. اینجوری عین نمایشگاه ماشین هست که می ری تو یک فضای محدودی می تونی انوااااعشو ببینی، قشنگ دلاله ها می تونستند اونجا مرکب مورد نظر را انتخاب کنند و بعد بدّو به اطلاع مشتری برسونند با توصیف دقیقی از گردی باسن و باریکی کمر و سربالا بودن سینه ها تااااا خلاصه کشیده بودن دست و پا و دماغ و انگشتها. 

 

ندانستن زبان، آدمیزاد را از مرتبه آدمی زادی، به مرتبه حیوانی رفتار می ده به نظرم!

اینو الان فهمیدم که با یک دختر چینی تو آشپزخونه مواجه شدم، و بجای اینکه حرف بزنه، هی عین گاو با هیکل و کله اش ارتباط برقرار می کرد!

یحتمل وضعیت منم در مواجهه با بقیه وقتی نمی تونم کلام را استفاده کنم، همینه. یحتمل اونها هم حس ناخوشی از ارتباط با من پیدا میکنند...

باید درستش کنم...

 

یک مربا خریده ام، فرض کن توت فرنگی. از این خانواه است. بعد هسته های میوه داخل مربا است، ریز در حد دو میلی متر. از بس دندون خوبی دارم، اینم شده قوز بالای قوز و هی حس می کنم ای وای، دندونم شکست! بعد می بینم نه یک هسته نکبت بوده فقط، شکر خدا

ادامه نوشته

فضای جلوی پنجره اتاق، پشت بام یک ردیف ساختمان است. اینجا روی پشت بامها شن درشت می ریزند که لابد ضربه ناشی از بارون را بگیره و عایق را در برابر آفتاب محافظت کنه. نمی دونم.

بهرحال یک فضای وسیع شش هفت متری عین حیاط، جلوی اتاق در دسترس است که یک متر از اونو موزاییک کرده و نرده زده اند و بعدش می شه فضای شنی.

مایارا، دیرتر از من بیدار شد. اینو از صدای کرکره برقی اتاقش که بالا کشید فهمیدم. یکم بعدتر، می شد انگشتهای پا و یکم از دستهاشو دید که پا برهنه اومده نشسته توی تراس، یک نون تست دست گرفته و چشم تو چشم آفتاب، صبحانه می خوره! یکی از گلدونهاش گل زرد رنگ شیپوری بزرگی داده است. نمی دونم خیار است یا خربزه یا کدو، منتهی، جالب است.

منم باید بذر بخرم بکارم یک چیزی. فصلی بذر میارند، ندیدم الان. ولی شاید بد نباشه گوجه که خریدم، تخمهای گوجه را کشت بدم. یا تخم فلفل! سیب زمینی خاک زیاد می خواد گمونم. با گوجه موافق ترم. عطر بوته گوجه عااااااااالیه نامرد!