عق!

خانومه سالگرد ازدواجشون را جشن گرفته، کیک و شمع و شوهر و نوشته...

فرموده که خلاصه سالگرد ازدواجمون مبارک.

آقاهه، اولین کامنت زیرش نوشته که سالگرد ازدواجمون مبارک.

آدم کهیر می زنه بخدا! یاد مستر بین میفته که رفته بود رستوران خودش برای خودش تولد گرفته بود و کارت پستال داده بود بعد مسخرگی این بود که قبل از باز کردن پاکت وانمود می کرد نمی دونه توش چی هست!

خب مرد حسابی، زن حسابی، خیلی مبارک باشه، ولی این که بری خودتو به خودش تبریک بگی دیگه یکم از فهم و شعور من بالا زده است!

فلان عزیزم سالگرد ازدواجمون مبارک!

حالا اومدیم و اوشون مبارک نبود براش اینهمه!

...

خدایا، شکرت!

گفته بودم با شلوارک می رم بیرون؟!

خب،

با شلوارک می رم بیرون!!

یادش بخیر شمیم.

بیرون، خیابون را نمی گم هنوز. ولی توی خوابگاه با شلوارک می چرخم هیچ هم احساس بدی ندارم! 

والله!

فقط باید یک وقتی برم یکی دو تا لباس تو خونه بالاتنه ای بخرم. هیچی ندارم و هنوز به نظرم میاد قبیح است با زیرپیرهن برم بیرون!! اصرار نکنید که نمی رم! خیلی هست ها ولی همه اش تی شرت هست. من آستین دار می خوام. بهرحال رو به زمستون است و زمستونهای اینجا خیلی سرد می شه، با این یک مثقال شوفاژ!

سوپم پخته شد. عالی! با جعفری خشک و همونها که گفتم، یک چیزی شبیه حلیم گندم در اومده، یکم روان تر!! شام خورده بودم ولی با این حال، باید یک کاسه هم از این سوپ بخورم تا  داغ است. 

جاتون تهی سرجمع.

سوپ در پلوپز

امروز نرفتم مدرسه. موندم منزل کار کنم، مثلا.

عصر دیگه دیدم دست و پای بیخود می زنم، پاشدم رفتم تو کوچه.

گوشی ام که به نت وصل نمی شد را بردم نشون دادم، نتونست درست کنه. یک آدرس دیگه داد که گویا باید ببرم رجیستر گوشی را عوض کنه برام.

روی اون یکی گوشی زحمت کشیدم فرمت انجام دادم و الان هیییییییچی ندارم! حتی واتس آپ! داره تلگرام نصب می شه البته اگه شماره ایرانم را نسوزونده باشه ایرانسل. الان مشخص می شه.

خب. تلگرام وصل شدم، اما واتس آپ قر میاد. حالا بعد ببینم اینستا هم وصل می شه یا نه.

عرض کنم که ابتکار امروز که به وجدم آورد و اصلا اومدم اونو بگم، طبخ سوپ در پلوپز بود!!

عصری مرغ خریدم، نیت داشتم صبح بعد از اینکه آشپزخونه را تمیز کردند ببرم بذارم تا بجوشه. بعد به فکرم رسید که چرا نذارم تو پلوپز؟ این پلوپز محترم تا زمانی که آب داخل کاسه اش باشه طبعا دماش نمی تونه از صد درجه بالاتر بره و لذا اون ترموستاتش کار نمی کنه که قطع کنه. تا وقتی برنج آب داره، این روشن است دیگه. درسته؟

فکر کردم خب سوپ که خودش دریایی از آب است، قطعا این خاموش نمی کنه و می تونه بپزتش! دیگه جاتون خالی رسیدم اتاق یک پیاز خرد کردم توی پلوپز (دیگه انتظار نداشته باشید بشه سرخش کنم یا تفتش بدم!) بعد هم مرغها را شستم و در دریایی از آب پیاز و زردچوبه شناورشون کردم و الان وسط اتاق داره کله معلق می زنه مرغه!

فقط، حساب یک جای کار را نکرده بودم! 

یخچال!

الان که بپزه به هیچ عنوان جا ندارم که بذارمش تو یخچال!! بخصوص برای آبش جا نیست. قابلمه تو یخچال جا نمی شه. یعنی می شه ها باید همه چیزهایی که توش کردم را بردارم بریزم بیرون، اینه که نمی شه!

حالا توکل به خدا.

عدس هم گیرم نیومد. جو هم فقط ارگانیک بود که کیلویی نزدیک به سه یورو می داد و نخریدم. فعلا فقط اجر دارم، بهش می گم ovio و حتی ورمیشل را یادم رفت که بخرم!! سیب زمینی و اجز و پیاز تنها اجزای سوپ خواهند بود!! نمی پزمش ولی. نمی دونم. خیلی دیگه مسخره می شه. جعفری تازه کیلویی 16 یورو است. بسته های کوچولو درست کرده اند 80 پنس می دن. جالبه اگه بگم پسته، کیلویی 13 یورو است! حالا چی تو جعفری هست که اینجوری شده، من نمی دونم.

همین.

شبتون نیک

 

خیلی دارم می نویسم هااااا

رفتم ناهار. کسی نبود. گرم کردم، بعد دیدم بابا بذار بشینم همونجا بخورم بشورم بیام دیگه. چیه هی از جمع گریز کردن. اصلا من اومدم خوابگاه که تو جمع باشم یکم.

اولش امیر کچل اومد. کامپیوتری است و خیلی وقته اینجاست همه می شناسنش انگار.

بعدش یک دختره اومد با روسری. سر ظرفشور بود نگاه کردم می بینم پاچه های شلوارش اوووووو تا کجا بالاست! اینها گمونم موهاشونو نمی شورند که روسری سر می کنند وگرنه بحث تحریک و الخ که به نظرم به ساق و سم بیشتر است تا به مو! حداقل برای من که اینجوری است!

بعدترش یک پسره چینی اومد با یک کاسه و دوتا از این چوبها. استیک می گن فکر کنم. یک تکه گوشت قرمز داشت و یکمشت چیز از یخچال در کرد که گل هم کنه، دیگه من تمام کردم اومدم. جالبه که گوشت تکه ای، استیکی، تقریبا کیلویی شونزده هفده یورو هست و به وفور دانشجوها می خرند و نه اینکه نشون معده بدن هااااا، قشنگ اون گوشته اصل غذا است براشون! نه آب گوشت اصطلاحا.

همین.

 

پلان

گویا نظافتکار صبح که میاد از همون پایین و از آشپزخونه کارش را شروع می کنه. با این حساب بهترین زمان برای پخت و پز، صبح تا ظهر است که هم ملت خوابند یا سر کارهاشون اند یا کلا با اجاق کار زیادی ندارند و بعلاوه همه چیز تمیز است. تمیز تر از قبل!

اینجوری میتونم ناهارمو بخورم، بعد پاشم برم مدرسه. یک شیفت مفصل مدرسه باشم و شب برگردم. 

 

مایارا

خب، به سلامتی و دل خوش، همسایه مجاورم را امروز زیارت کردم.

مایارا، یک دختر قد کوتاه و نسبتا سن بالا از برزیل. 

تازه از مسافرت برگشته و داره به گلدونهای فلفل و کدو و خیارش می رسه. رنگ پوستش تیره هست و یک خالکوبی مفصلی رو پشتش داره که زبانه هاش تا سر شونه های لختش پیداست. بهش نمیاد! رنگ آبی و مشکی که استفاده کرده با رنگ تیره پوستش، چیز خوبی نداده است ولی خب، پشت کارشه! خیلی شاید خودش نبینه و بعدشم لابد دوست داشته است.

دانشکده اش همین روبرو است اینجور که میگه و تو اتاقش هم یک ماکروفر یا ماکروویو داره که من اگه در بزنم، می تونم ازش استفاده کنم!! فکر نکنید حکایت طوطی سخنگو و مارمولک پرنده باشه ها! نه این انگار جایی از دنبالچه اش مالیدن نداره. از سر لطف گفت.

همین.

هان راستی، نگم از لباسش!

یک شورت داره، یک تک پوش! سفید توپ توپی هم هستند. خدا این نعمتها را از ما نگیره!

البته پر و پای قشنگی نداشت. لاغرو بود. اگه بنا به لاغری باشه که خودم شاه ام تو استخونی ها! زن باید یکم نرم باشه! نتیجه اینکه، در امان است!!

 

آب پز

این دو روزه حدود 27 یورو مواد غذایی خریدم. چیزی هم نشد چندان. اصلا حس خوبی ندارم وقتی خوردنی ندارم. 

هیچ فروشگاه بزرگی چسبیده به ما نیست. تقریبا همه یکربع پیاده روی دارند. سه برند مختلف و هر سه در یک شرایط مشابه. یکی که صبح رفتم لب رودخونه بود و سربالایی با کلی بار، از نفس افتادم. ولی خدایی خیلی قشنگ بود منظره اش. فروشگاههای اینجا به وضوح قشنگ تر و زنده تر از فروشگاههای منچستر هست. اینها همه سوله ساخته اند و به قصد فروشگاه در و دکور زده اند. اونجا طبقه زیر یک ساختمان قدیمی را گرفته بودند که طبعا به لحاظ ارتفاع و حتی مساحت، فاجعه بود. حتی جاهایی که سوله زده بودند هم، نمی دونم چرا عین عمده فروشی ها، یک حال بدی داشت فروشگاهها. اینجا خیلی قشنگ تر است.

یکی دو مدل نون گرون شده این مدت چند ماه که نبودم. بقیه انگار تقریبا همونی هست که بود. شیر و سس و برنج و 

رب گوجه هم البته یکم اضافه شده بود. ده درصد شاید.

شام امشب تخم مرغ آبپز می خوام بخورم. با کره و نون تازه. نمک هم خریدم امروز حال میده. سس تند و کچاپ هم دارم. خیلی جاتون خالی به قرآن!

 

هتل لاوندر

وقتی می خواستم اتاق بگیرم، همه اش فکر میکردم که آفتاب صبح را بیشتر دوست دارم یا آفتاب عصر را.

واقعیتش همه اش را دوست  داشتم و دارم و خب انگار نمی شد که هر دو با هم باشه.

اتاقم، یک سمتش کلا پنجره است! حتی یک آجر هم به کار نرفته اون سمت.

از صبح سحر آفتاب توش هست، تاااااااااااااااا بره برسه غروب!!!

دارم فکر می کنم خدایی معدود و محدود بوده که چیزی را از ته دلم خواسته باشم، و به دست نیاورده باشم! فقط شاید مورد ازدواج اینجوری شد وگرنه، حتی صبح که تو این شهر قشنگ رفتم خرید و برگشتم، داشتم فکر میکردم من یک زمانی دلم خواسته که تو محیطی به این سبزی و قشنگی زندگی کنم. نه فقط باشم، نه فقط رد بشم، نه فقط مسافر و شاهد باشم، که باشم! بمونم! زندگی کنم!

و الان بعد از ابد و خیلی روز که اصلا بطور شفاف یادم نمیاد، من تو این شهرم. تو شهری ام که شبیه دل خواسته هامه. ولی خیلی دیر.

شاید اون قضیه ازدواج هم همین بشه! 

دیگ طمع به جوش است، به هوش باشید علما.

زمانی که دبی رفتیم، دو تا هتل عوض کردیم و یکی اش به اسم هتل لاوندر خیلی به دل من نشست. خیلی پسندیدمش و همیشه گوشه ذهنم بود که اگه روزگاری ساخت و سازی کردم، ایده های اونو پیاده کنم. یک اتاق که دو تا تخت یک نفره داشت، یک میز گرد و دو تا صندلی برای چای عصر، یک میز توالت و کشوهای مختلف، یک قسمتی هم کتری برقی و وسایل چای جا گرفته بود و کمدی برای لباسها و گاوصندوق کوچکی که خودش هم قابل سرقت بود، با جاش.

بعد از راهرو رد می شدی حموم دستشویی بود با آینه ای بزرگ و وان و خلاصه یک آرامشی داشت اون اصلا!

مصالح، چوب خوش رنگ بود و کنار تختها دراورهای کوچکی با چراغی به دیوار بالا سر هر تخت و خلاصه...

اتاقم، ورژن فقیرانه ای از اون هتل است!!! میز چای عصر را نداره و واقعا به یک مبل یا صندلی راحتی نیاز داره. حموم وان نداره که البته نیاز هم نیست. بیده نداره و اینجا هم باید اینقدر بسابی کونتو که خلاصه پاک بشه! البته دستت به شیرآب می رسه و می تونی یک دستمال مرطوب کنی و اون حس قشنگ شرقی ات را ارضا کنی، بعد که به طریق غربی همه کارهاتو کردی البت.

این ماجرای کیک و نون من که تعطیل شد، یکم مشغله فکری بهم می ده. مدام فکر میکنم که باید یک چیزی بخرم یا داشته باشم که اگه ییهو گشنه ام شد! آخه واقعا اینجوری ام. ییهو گشنه ام می شه بعد که شد هم دیگه نه اعصاب دارم نه نا و توش و توان! آرامپز را منصور بهم پس داد، ولی از این قر و فری ها نیست که بشه نون بپزه و بشه کیک بپزه و ته دیگ درست کنه. کلا روشن است، بعد خاموش! اذیتش کنی هم اذیتت می کنه، می چسبه!

کسی تجربه این مدل آرامپز را نداره بگه چه کنم؟ 

(هتل لاوندر دبی را هم سرچ کنید اتاقهاش هست لابد، اگه خیلی دوست دارید به عینه ببینید چیو توصیف کردم. 

Lavender Hotel Deira)

یکی رفقا بود، چند وقت قبل، خودشو پاااااااااااره کرد، سر اینکه بلیط از نمی دونم کجا به کجا گیرش نیومده و بااااااااید بره و کار داره و دانشجوهاش رو زمین اند.

بالاخره رفت.

امروز، خبر داده که در آن شهر مقصد با دوستش توی تیبا بوده نمی دونم چپ کرده اند و فلان شده و الخ!

بعد آدم یادش میاد که چه دشنامها به زمین و زمان می داد که نکنه نتونه بره، ( و به گا بره!) کلا تو کار خدا می مونه، که اصلا ارزش تلاش کردن که هیچ، ارزش دعا کردن داره بعضی کارها، که من حالا طلبکار ننه ام شده ام که چرا دعا نمی کنه؟

نمی کنه که نکنه! می خوام  چکار؟ که چی؟

خیلی وقتها فکر میکنم به اون مسافرهای بیگناهی که تو پرواز اکراینی به دست جمهوری اسلامی نابود شدند، در اقدامی دقیقا مصداق بی خشی از جنایت و توحش اسلامی. فکر میکنم این طفلک ها، وقتی عوارض خروج از کشور می دادند...

تصور کن! 

مسافر معصوم رفته ایستاده پول می ده،  حاصل پس انداز و نخوردن و اصلا گیرم دزدی کردنش را با دست خودش می ده، که مامور اجازه بده این بره کشته بشه!!

باید پارو نزد، وا داد!

به قرعان!

رمّال

بشر از مادر ایّام، نمی زادی کاش

تا عنان در کف تقدیر، نمی داد ایکاش

زندگی نیست، که زندان مکافات است این

کس به زندان مکافات، نماناد ای کاش

در باغی بگشاید به رخت سبز ولی،

سخت بن بست! که هرگز نگشایاد ایکاش!

اول امید که خیری برساند لیکن

آخرش خوف که شرّی نرساند ایکاش!

 

این آخری را تجربه کردم من! خیلی سال قبل که پراید داشتم، یک دختره را تو دروازه شیراز سوار کردم. ترافیک بود و لای تاکسی ها گیر کرده بودم اینم نمی دونم چطور آدرس داد و با آدرس ما همخوان بود گفتیم بیا بالا!

منتهی بعد تا برسیم، مردم و زنده شدم!

اولش که وسط راه بهم گفت سیگار داری؟ گفتم نه. به دکه های کنار جاده که رسیدیم گفت برو برا من سیگار بخر!

گفتم خودت برو، گفت به من نمی فروشن! گفتم بگو برای این آقا می خوام، منم تایید می کنم از اینجا،

کلا از خیرش گذشت!

کم کم هرچی می رفتیم من هی وسایل و مدارکم را از وسط ماشین و از دسترسش برمی داشتم می ذاشتم سمت چپم!!

تهش هم یک کاغذ در آورد از جیبش، شماره ها روش بود، انگار سه بار هم شسته باشه، کلی چرخوند و شماره یکی را پیدا کرد که کلید خونه ازش بگیره و اون نبود و بود و خلاصه یک جایی که به سلامت پیاده شد، با کلی تشکر از خدای متعال، با کلی مسیر اضافه تر که از ترسم رفته بودم که درگیر نشه و نخواد خربازی درکنه و الخ، خلاصه سوا شدیم از هم!

واقعا چرا سهم ما از زن و زندگی اینجوری در اومد؟ ناقصی داشت به نظرم! 

به مادرم می گم دعا کن من وضعم خوب بشه. حتی تظاهر هم نمی تونه بکنه! حتی وانمود کردن بلد نیست، نمی کنه! انگار که من الان پادشاه باشم و وضعم خیلی خوب باشه، میگه خوبه وضعیتت!

میگم مادر من! برای یک شعله گاز تو سن چهل و اند سالگی باید کلی تو صف بایستم! خب دعا کن حالا مگه خسته می شی؟

نمی کنه. انگار اصلا دعا بلد نیست. انگار بغض بیخ گلوشو گرفته است. انگار اگه دعا کنه مثلا دیییییییییگه منو نمی بینه. میگه مگه می خوای چندسال بمونی؟ میگم مادر من، بیام چکار کنم؟ احوال هرکی را می پرسم بجای اینکه بشنوم کارش بهتر شده، حقوقش بالاتر رفته، زمین و خونه و ماشینی خریده، چمیدونم یک پیشرفتی کرده، تو تمام اینها یا درجا زده یاعقب رفته، ته خبرش اینه که به کرونا مبتلا شده یا داره خوب می شه، یا اگه دو سال است تو سوراخ تپیده باشه، می گه هنوز مبتلا نشدم!

خب من بیام چکار؟ بهش می گم وضعیت اینجوریه، میگه آره ایران که خیلی بدبخت شده!

خب مادر من، تکلیفت با خودت چند چند است؟ چکار کنم من؟ تو چکار می کنی؟ چی می خوای دقیقا؟ چرا یک دعا کردن اینهمه برات سخته! کار دیگه ای که نمی تونی بکنی، نمی خواد هم بکنی، ولی دیگه خدایی اینهمه حس منفی، اینم دیگه نوبر است...

یک لیوان آب زرشک درست کرده ام، باحال شده. بفرمایید!

آب جوش بود، بجای چای خشک، زرشک خشک ریختم توش! نم کشیدند ترشی اش یکم به آب داخل شد یکم هم به خودشون که آب کشیدند تو دهن باحال می ترکند و ترشی رها می کنند. تست کنید. میگن برای زن باردار بده و برای نمی دونم بلغمی ها، سودایی ها، اینها که طبعشون سرده و برای فلان و برای بهمان. کلا انگار بدی هاش بیش از خوبی هاشه ولی، خوشمزه است! 

ادامه نوشته