سارا

وااااااای! شوهر مایارا را دیدم! چقدر زاغارت بود!! 

از دیروز همچنان لباسهای مایارا رو رخت آویز است. یکی اش افتاد، آقاهه بدّو اومد برش داشت آویزونش کرد باز.

جالبه که اینها اصلا به زندگی الانشون به چشم یک چیز موقت و گذرا نگاه نمی کنند و قشنگ طرف از صندلی که تو تراس بشینه آفتاب بگیره تااااااا رخت آویز هم حتی برای خودش خریده است! 

این سارا هم یک همچین مدلی است انگاری. دیروز داشت می گفت دوچرخه خریده. در واقع کرایه کرده که بیش از یکسال از کرایه گذشته و عملا دیگه مال خودش است. یک سال کرایه دوچرخه سی یورو بوده و چون به سال دوم کشیده سی یوروی دیگه که رهن حساب می شده را هم عملا از پولش برداشته اند و سرجمع یک دوچرخه را به شصت یورو خریده است انگار. به نظرم خر شده! یک دوچرخه نو هشتاد یورو است! این رفته از رده خارج شده هایی که دیگه توریست ها اجاره نمی کنند را به قیمت سالانه سی یورو رهن و سی یورو اجاره، برداشته است و الان که به سال دوم کشیده یک دوچرخه کهنه بر اش افتاده به شصت یورو.

اولش آدم فکر می کنه خیلی زرنگی کرده ها ولی نداری، حتی اینجا هم خسارت خودشو تو چشم آدم می کنه! اگه از اول یک نو خریده بود به نظرم هم سوار چیز بهتری شده بود هم اینکه ارزش چیزی که الان براش مونده بیشتر بود خب.

گفت یوکولیلی هم داره! منتهی نگفتم بده به من. دوستش نداشتم اون ساز مسخره را. سپردم از دوتا رفقاش سراغ سه تار بگیره برام. اونها گویا تو کار موسیقی اند.

مجوز ماهی گیری کنار رودخونه هم گرفته بوده با این حساب قلاب ماهی گیری هم داره!! یا للعجب!

درس هم می خونم به قرآن ها! از دیشب دارم فکر می کنم که کانولوشن را چطوری بتپونم به تبدیل فوریه. قبلا تپونده اند، حس فیزیکی اش را ندارم که می خوام به اون برسم، اگه خدا بخواد.

 

وقتی لغت ادویه را می شنویم، خود به خود یاد آشپزخونه می افتیم و زردچوبه و فلفل و این قسم متاع. تو آبادی ما مشخصا به زردچوبه می گفتند ادویه و بقیه آدم حساب نمی شدند! اونها به اسم خودشون نامیده می شدند. مثل فلفل سیاه، مثلا.

حالا به لحاظ لغت، ادویه جمع دوا است و دوا ذهن را می بره به داروخانه و مریضی و شفا.

بعد ماجرا اینه که در گذشته ترها، این دو تا یکی بوده است. در واقع مواد و گیاهان مختلف که ناخالصی هاش حذف می شده و خودش به نرم ترین فرم ممکن آسیاب می شده و بازم درشت هاش الک می شده و تا حدی که براشون میسر بوده به لحاظ فیزیکی، اون ماده را تخلیص و غلیظ می کرده اند و با افزایش سطح تماسش به دنبال ریزتر شدن، اثربخشی و سرعت جذب اونو اضافه تر می کرده اند. حالا  داروسازی که پیش تر رفته روشهای دیگه ای برای این پروسه تغلیظ و تخلیص کشف و توسعه داده شده به طبع. با این حساب می خوام بگم طب سنتی بر خلاف طب اسلامی که بر یک سری اوراد و اوهام و تلقینهای ذهنی مبتنی است، که ممکنه سر جای خودش کار بکنه، سنگ بنای طب امروزی است، به نظرم. گرچه امروزه این ولد خلف خیلی خیلی خیلی از سلف خودش پیش افتاده و دیگه به کارخانه رازی و فایزر و فلان رسیده است و چه بسا الک و هاون دیگه کمترین نقش را در تولیداتش داشته باشه. راه درازی که طب سنتی باید طی کنه تا این شکاف بین نسلها را پر کنه و بتونه حرفی برای گفتن داشته باشه.

بهرحال.

مشورت کردم، برام پام پماد کلوبتازول یا هیدروکورتیزون توصیه کردند. خب من که ندارم، نمی دونم که داروخانه اینو بدون نسخه می ده یا نه (احتمال زیاد می ده البته) ولی بده هم، یک عالمه پولشه بی شک لذا، فعلا بر مرض صبوری می کنم و یکککککمی هم به اون طب سنتی پناه می برم که الان توصیه فرموده زردچوبه بمالم رو پوستم!

مالیدم

نمی دونم چون دستم رنگی می شه ذهنم پیام خارش کمتری مخابره می کنه، یا اینکه پوست به موادی از زردچوبه نیاز داشت که الان داره اونو دریافت می کنه. در هر حال پام تا خرتناق توی یک  پلاستیک است الان، زرد گهی!

خارش!

.بد خواب شده ام

مایارا یک کاری میکرد،  انگار چیزی را رو تخته آشپزخانه خرد میکرد، صداش بیدارم کرد. بعد هم قفل کرد رفت!

پام به شددددت میخاره و قرمز شده. نمیدونم این دیگه چیه. اگزما؟ حوالی خط جوراب، تا قوزک، رنگ لبو است. فقط یک پام! قبلش پوستش انگار بخواد پیسه بشه، سفیدی هایی دیده میشد که جونم انگار ازش بیرون بخواد بیاد...

میخاره...

نشستم روغن زیتون زدم روش که بر اثر خاروندن، کمتر آسیب ببیند. بد هم نیست البته! خارش، بسته به موضع، ممکنه شرم آور باشه،ولی قطعا لذت بخشه😄

 

عصرگردی

از حوالی چهار و نیم تا همین الان نه شب، با سارا خانوم بیرون بودیم.

قدم زدیم،

حرف زدیم،

کافه رفتیم

و تمام.

ساعات خوشی بود، جای بقیه تون خالی.

سه تا قلم نی برام خریده بود که یکی اش خوبه. دو تای دیگه یکی اش پوک و سست است و یکی دیگه مقطع بیضی داره. انتظار نداشتم راستش، لطف کرد.

 

لارج.

اوه اوه! صدای ناله های ارضا شدن میاد!! آقاهه فریاد زد و بعدش خانومه یواش یواش یواش ناله! دیگه پیدا بود کار تمامه! فقط نفهمیدم سمت چپی بود یا راستی. سمت راستم که مایارا باشه الان با یک نره غولی تو تراس است، مشغول به فلفل هاشه. فکر می کنم این سر و صدا مال سمت چپی بود. تا حالا ندیدم که اصلا کی تو اتاقشه، خودش نره یا ماده.

جالب بود بهرحال.

یادم افتاد به آرتور که دوست دخترشو میاورد خونه. فقط هر روز اون میومد این پسر دوش می گرفت و آشغالهاشو می برد بیرون و صد البته اون  حمام مشترکشون هم جالب بود. یکساعت و اندی حمام مشترک ما قرنطینه بود!

--------------------------

خب، گویا مایارا بوده صبح. زید مربوطه تا همین الان هم پیشش هست و تو بالکن آویزون همدیگه اند. یک عالمه هم لباس آفتاب کرد امروز، از جمله دو تا حوله حموم که هر دو تا هم مال همین خوابگاه اند فی الواقع، مایارا و زید هر دو همین جا زیست می کنند. ابله ها چرا پونصد تا را ندادند یک خونه بگیرند؟ خب لابد گرونتر میفتاد. نمی دونم.

پاشم برم منم یکم راه برم.

امروز رفتم خرید، یک زیرپیرهن خریدم به سه یورو. نوشته صددرصد کتان؟ ساخت هند! جنسش را پسندیدم ولی نامرد اینم یقه اش پیدا می شه از زیر پیرهن و من دوست ندارم این سبک. چه کنیم ای وی که اینها زیرپیرهن یقه گشاد ندارند؟ سایز مدیوم خریدم نمی دونم چی شد خواست خدا اندازه در اومد. کوچولو شده ام گمونم. لارج مگه نبودم؟ 

ماکارونی کاروانی!

دیروز، هوس ماکارونی کردم.

عصر، گفتم برم تا کسی سر گاز نیست، بپزم زودتر. بعد سعی کردم هرآنچه را لازم است بردارم.

یک عقب وانت وسیله لازم شد! دقیقا ریختم تو یک کیسه بزرگ بردم تو آشپزخونه!

تصور کن، روغن، رب، ادویه، پیاز، سیب زمینی، ماکارونی، گوشت، ماهی تابه، قابلمه، کارد، قاشق چوبی، چنگال، بشقاب

آخرش که رفتم هم یادم رفته بود در قابلمه را ببرم!

این نبود فر گاز و عدم امکان تامین کیک و نون، باعث زحمت می شه. باید یک عالمه راه برم برای خریدن یک نون! جوری هم نیست که بشه آدم زیاد بخره نگه داره...

یکربع ساعت!

یکی از مشکلات ما غربتی ها در خارجه اینه که باید قشنگ اعلام کنیم که کجا ساکنیم. خودشونم همینطورند البته. قشنگ باید بشه پیداشون کرد که کجا هستند.

سه روزی می شه که تقریبا روزی ده بار زنگ می زنم به اداره مهاجرت. الان هم ده دقیقه هست که پشت خط نگهم داشته. عموما نیم ساعت نگه می دارند تو صف. شلوغه.

بجز این که باید به اداره مهاجرت و اتباع خارجه اطلاع بدم کجام، باید به اداره مالیات هم اعلام کنم. به شبکه بهداشت هم باید اعلام کنم. این آخری بهداری ای که باید در صورت نیاز بهش رجوع کنم را باید اصلاح کنه برام...

از وقتی کوید شده هم که دیگه خر تو خر تر از همیشه، همه چیز می خواد آنلاین بشه و برای کسی که زبان بلد نیست خب مکافات است. البته در باره زبان حس می کنم یک گام جلو رفته باشم. وقتی مکالمه تمام می شه می گم ای وای اینو که بلد بودم چرا نگفتم! اینو چرا اشتباهی گفتم! و خلاصه که یکم به نظر خودم پیشرفت حاصل شده است. روی نرم افزار فکر کنم هشتاد و هشتمین روز متوالی را نشون می ده که روزی اقلا یکربع زبان کار کرده ام. بالاخره یک جایی جواب می ده. نوشته بود با روزی یکربع، شما یک زبان یاد می گیرید، با شبکه های اجتماعی چطور؟! طبعا جز اینکه اعصابتون تلیت بشه، هیچی!

 

رنگین کمانی

این هفته اگه منصور مصری خبر کنه، یک گشتی هم با اون باید بزنیم.

یک مرکز خریدی هست که اون می خواد توش لباس بخره و من باید موبایلمو اونجا بدم درست کنند که به نت وصل بشه. اگه بتونند البته.

یادم افتاد سالها قبل یکبار با فهیمه (آقای فهیمه) رفتیم سیتی سنتر. اولش که قرار گذاشتیم یک قرار رفاقتی بود ولی بعد اونجا که با هم راه می رفتیم، خییییییلی حس بدی بود! حس می کردی همجنس بازی که تو مرکز خرید با یک نر داری قدم می زنی! یکم علاقه مندی های مشترک داشتیم بهرحال بخصوص تو چیزهای مربوط به داخل خونه و دکوراسیون، با یک نر رفته ای مبلها را نگاه می کنی! عق! 

خیلی عق!

حالا لابد با این هم برم اونم تو لباس فروشی، بازم همچین حس مسخره ای بهم دست می ده. باید ببینم.

بدم نمیاد منم یکم لباس بخرم. باید بخرم اصلا. وگرنه هر روز باید جلو لباسشویی باشم!

ویار ساز

دلم یک سه تار می خواد!

از این باب که صداش محجوب است و موجب آزار همسایه ها نمی شه،

ولی ساز، ساز شرقی است. هرچقدر سعی می کنم گیتار و نمی دونم یوکولیلی را دوست بدارم، اصلا موسیقی اینها با آنچه در من سرشته نمی خونه. اینها دیلینگ دیلینگ می کنند فقط!

اون روز با خانوم چی و منصور مصری بودم حرف شد، منصور می گفت که گیتار بلده بزنه. من که می گم گه خورده ولی، حالا باید یک وقتی ببینم اینم مثل باقی معلوماتش هست یا که واقعا چیزی بلد شده. 

اما خب، من چه کنم؟ من سه تار می خوام!!

دیروز به سارا پیام دادم که خلاصه من اومده ام و هر موقع وقت داری بیام قلم نی را ازت بگیرم. راستش الان جوهر و باقی مصالح لازم را هم ندارم ولی فکر کردم حالا اگه نرم بگیرم با خودش فکر می کنه که ببین این ما را سر کار گذاشت یک قلم از ایران تا اینجا آوردیم اصلا لازم نداشت!

حالا خلاصه شاید فردا، شاید پس فردا ببینمش و قلمم را بگیرم. می گفت خیلی وسیله زیاد داره اگه چیزی لازم دارم بگم تا بهم بده! جالبه. فرم زنهای قدیم که فامیل یا محل رو شاخشون می گشت، اونجوری است! ما باشیم از این تعارف ها به کسی نمی کنیم! والله. حالا باید بپرسم ببینم ساز نداره! یا احیانا کسی را نمی شناسه که بخواد سازشو بفروشه!

من می خوام!!!

می دونید چی می گم؟

می خوام!

زیارت اهل قبور!

شماره ام که وصل شد، سعی کردم به بعضی دوستان وصل بشم،

به رویا آدرس وبلاگ دادم. واکسن زده بود و بعد از دو هفته هنوزم گویا سکندری می رفت.

به زن علی پیام دادم که مفصل توضیح دادم چرا گم شدم و عذرخواهی کردم، البته ندیده هنوزم،

به یکی همکارهای اسبق که اونم ندیده

و به امید، از دوستان ایرانی که علی رغم نابینا بودن امید به زندگی اش از خیلی از ماها بیشتر است. 

تعجب کردم از وسعت اطلاعاتی که داشت. قشنگ پرتغال را و زبان را می شناخت و درباره اش به درستی قضاوت می کرد. یادم افتاد به زهره خانوم. گم شد اون بزرگوار هم. از روشن دلهای عزیزمون بود. البته با امید خیلی فرق داشت. این فقط کفره می کرد و می نالید. اواخر ولی انگار راهشو پیدا کرده بود. شغلی داشت و مهارتهایی یاد میگرفت و الخ. امیدوارم بهتر شده باشه احوالاتش...

یکی دیگه هم بود که لابد نمی خواد اسمشو ببرم.